زنان سرایندهء معاصر

 

جلد اوّل

 

پروین شكیبا

 


                                        به زنان سرایندهء میهنم

 



پیشگفتار

            این كار، نه نقد است و نه داوری؛ تنها، كوششی ست برای شناساندن شعر زنان شاعر معاصر، آن گونه كه خود شناخته و دریافته ام؛ چرا كه توان من از این حدّ، فراتر نمی رود و بسا كه شناخت و دریافتم درست نباشد. این، حقّ و نیز وظیفهء ناقدان و داوران شعر و شاعری ست كه دربارهء شعر زنان شاعر زمانهء ما به نقد و داوری بنشینند؛ و نه تنها شعر شاعران برتر، بلكه شاعران فروتر هم.

            امّا  انگیزهء  من در اقدام  به این كار، نكته ای ست  كه شاعر نامدار معاصر  - احمد شاملو - نیز به آن اشاره كرده است در پاسخ به پرسشی از سوی رامین احمدی - پزشك، شاعر و نویسنده - : [...] چند مجموعهء شعر بسیار درخشان در داخل كشور چاپ شد كه، چنان كه انتظار می رفت، با شیوهء انتقادی شكوهمندِ شتر دیدی ندیدی مواجه شد. شاید عمدتاً به این دلیل كه صاحبانشان مرد نبودند [...] (به نقل از ص 23 كتاب شعر امروز ایران در دههء 1360، تهیه و تدوین: رامین احمدی.)

            باید یادآور شوم كه در این كتاب، كار زنان شاعری معرّفی شده كه دفتری یا دفترهایی از اشعار آنان به چاپ رسیده و من با یافتن نشانی آنها، نامه نوشته و پاسخ گرفته ام. بسیاراند شاعرانی كه هنوز  نتوانسته ام به نشانی آنان  دسترسی یابم؛ و نیز  تا كنون به پاسخ بسیاری از نامه هایم، دست نیافته ام. از این رو، ترتیبی كه در این جلد بر اساس تاریخ تولّد شاعران، منظور داشته ام؛ در جلدهای دیگر، جداگانه، رعایت خواهد شد.

            مطلب دیگر  این كه  كوشیده ام تا  رسم الخطّ، نقطه گذاری، حركات  و  نشانه هایی را كه هرشاعر در اشعار خود به كار برده، در حدّ امكان بدون هیچ دخل و تصرّفی، نقل كنم؛ حتّی اگر برخلاف سلیقه و رویهء خودِ من باشد. و این حفظ امانت را در نوشته های منقول از آنان هم مراعات كرده ام. و اگر احیاناً مطلبی را از شاعری به نقل آورده ام كه مستقیماً از خودِ او نگرفته ام، در همان متن به مأخذ آن، اشاره كرده ام.

            بررسی هریك از مجموعه های شعر هرشاعر، جداگانه و به ترتیب تاریخِ چاپ، صورت گرفته تا خواننده آسانتر و آشكارتر، سیر تحوّل و تكامل فكر و شعر هریك را پیگیری كند.

* * *

            سپاس می گزارم شاعران عزیزی را كه به نامهء من پاسخ گفتند؛ و داماد گرامی و گرانمایه ام - هادی صالحی - را كه با یاری بی دریغ او توانستم پیرانه سر، كارِ نوشتن با كامپیوتر را بیاموزم.

                                                                                    پروین شكیبا

 بازگشت - Return


سیمین بهبهانی

            از مادری فرهیخته و ارجمند به نام فخر عظمی ارغون (فخر عادل خلعتبری)، نویسنده و شاعر و روزنامه نگار، سردبیر روزنامهء آیندهء ایران، مدیر نامهء بانوان، عضو هیأت مؤسّس جمعیت نسوان وطنخواه و از نخستین زنان مبارز و آزادیخواه كه برای احقاق حقوق زن گام برداشته اند؛ و از پدری گرانمایه و دانشمند ـ عبّاس خلیلی ـ نویسنده، شاعر، روزنامه نگار، مدیر روزنامهء اقدام، مؤلّف نخستین رمانهای ایرانی: روزگار سیاه، اسرار شب، دیر سمعان و...شرح حال كورش در دو جلد؛ مترجمِ پرتو اسلام (ضحی الاسلام) و كامل ابن اثیر كه چهارده جلد آن ترجمه و منتشر شد و ناتمام ماند؛ به سال 1306 خورشیدی، بزرگ بانوی غزل امروز ایران - سیمین بهبهانی - هستی گرفت تا گوهر درخشان شعر خویشتن را بر گنجینهء گرانسنگ شعر و ادب فارسی بیفزاید.

            سیمین در بارهء زندگی خود، در گفت و شنودی با ناصر حریری (در بارهء هنر و ادبیات، شمارهء 6 صفحهء 9) می گوید:

     هنوز در بطن مادر بودم و از خون او خورش می یافتم كه میان او و پدرم جدایی افتاد. مادرم مرا به دنیا آورد و پس از اندك زمانی پدر خویش را از دست داد. برادران سیاست گرا و داعیه دارش هریك از گوشه ای فرارفتند. مادرم تنها ماند با من و دایهء پیرش. از تربیت و دانش به كمال بهره داشت و این تنها میراثی بود كه پدر برای او برجای گذاشته بود. برای گذران زندگی، به تدریس در مدارس معدود آن روزگار پرداخت. سپس همسری اختیار كرد و فرزندان دیگری آورد و من، بزرگترین فرزندش، همپا و همگام كوچك او در راه سخت و ناهموار زندگی بودم.

     همراه او همه گونه تلاش كردم، از سرپرستی چهار كودك كوچكتر از خود تا تهیهء غذا و نظافت خانه های متعدّدی كه هرچند گاه، اجاره نشین یكی شان بودیم؛ از لفاف كردن تا به پست رساندن روزنامه هایی كه مادرم و همسرش مدیر و سردبیر و نویسندهء آن بودند.  آن گاه از پشت نیمكت  دبیرستان به خانهء  شوهر رفتم، در حالی كه  نمی دانستم برای چه شوهر می كنم. آیینه ای بود و شمعدانی و انگشتری و لباس سفیدی و مهمان هایی و عاقدی و سرانجام لفظی كه آن را بله می گویند و هیچ چیز از نه كمتر نداشت. و باز زندگی، ادامهء همان زندگی نخستین، با تلاشی بیشتر و رنجی افزونتر و...پس از سالیانی چند، ناسازی و جدایی. سپس همسری دیگر و سالیانی دیگر تلاش و رنج و باز جدایی - امّا این بار به مرگ همسر، كه دریغی بی پایان است.[...]

و سیمین چه زیبا در بارهء این همسر دیگر - منوچهر كوشیار - در آغاز كتاب آن مرد، مرد همراهم می سراید:

                        به یاد منوچهر كوشیار،

                                                كه مهربان بود و یار؛

                        روحی به پاكی آسمان داشت

                        و دلی به بزرگی دریا -

                        این را گواه، منم.

                        پاكدامن بود و حقگزار؛

                        در دوستی، از خود گذشته و استوار -

                        این را گواه، یارانند.

                        پروردهء پدر و مادری نجیب و فرزانه بود،

                        و عاشق وار

                        كسان و بستگان را دوست می داشت -

                        این را گواه، عزیزانند.

                        همیشه كوشید كه از رنج دیگران بكاهد

                        و باری بر دوش كس نگذارد،

                        حتّا به هنگامی كه درد بر قلبش چنگ افكند -

                        این را گواه، مرگ است.

و در همان جا ص 23، می نویسد:

[...] زندگی برایم هدفی تازه پیدا كرده بود. كسی می توانست مرا از نو بسازد و من می توانستم كسی را از نو بپردازم؛ شعر  مرا می سرود و من  شعر را؛ او مرا دگرگون می كرد و من او را. دو شعر داشتم: یكی ذات و دیگری معنا. [...]

و در ص 29 همان كتاب، در بارهء لحظات دشوار بر سر دو راهی ایستادن و گزینش یكی از دو راه؛ او را شعری زنده می نامد كه خود، سروده است:

[...] دلم، امّا، این را نمی خواست. شعری بود كه سروده بودمش، با هرچه واژهء امیدواری كه در ذهن داشتم. نمی خواستم  پایان بندی آن را  به دیگران  وا گذارم. دست و دلم  برای  این  شعر  زنده  می لرزید: می ترسیدم ویرانش كنند. [...]

            سیمین از همسر اوّل خود - حسن بهبهانی - سه فرزند دارد: علی بهبهانی كه در رشتهء ادبیات انگلیسی تحصیل كرده و مادر، او را بهترین مشوّق و همكار و دستیار خود می داند؛ حسین بهبهانی كه شاعر، او را بهترین دوست خویش می خواند و در رشتهء حسابداری به تحصیل پرداخته؛ و یگانه دخترش - امید بهبهانی - كه از وی به عنوان عزیزترین عزیزانش، نام برده و در رشتهء ادبیات و زبانهای باستانی، درس خوانده و استاد دانشگاه است.

            سیمین به قول خودش با همهء نابسامانی زندگی دورهء دوسالهء پنجم و ششم دبستان را در یك سال و دورهء دبیرستان را در چهار سال به پایان می رساند و دیپلم كامل دبیرستان را با شركت در امتحانات دانش آموزان متفرّقه به دست می آورد. مدّتی هم به مدرسهء عالی مامایی می رود امّا به سبب درگیریهای سیاسی دانشجویان، دسته جمعی با عدّه ای دیگر، اخراج می شوند. شرح تفصیلی این ماجرا به قلم خودِ او در نشریهء نیمهء دیگر (دورهء دوّم: شمارهء 1، پاییز1372 ویژهء سیمین بهبهانی، صص 171 و 172) آمده است. بعدها سیمین ضمن اشتغال به تدریس، در رشتهء قضائی دانشكدهء حقوق به تحصیل می پردازد ولی پس از اخذ درجهء لیسانس در این رشته، تدریس ادبیات را رها نمی كند و در پی مشاغل قضائی نمی رود اگرچه به مطالعات حقوقی ادامه می دهد همچنان كه تمام عمر از مطالعهء ادبیات فارغ نبوده است و به یاری پسر بزرگش - علی - در جریان رویدادهای ادبی معاصر در سطح جهان، قرار دارد. اكنون پس از بیست و هشت سال و چند ماه دبیری، دورهء بازنشستگی را می گذراند.

            دریغم می آید كه پاره هایی از آن چه را سیمین در مقدّمهء كتاب دشت ارژن در بارهء پدر و مادر خویش، با نثری شاعرانه و بسیار زیبا زیر عنوان با شعر و زیستن نوشته، در این جا نقل نكنم. او خود، این رخصت را به من داده است:

[...] و از مادرم بگویم كه چه مهربان بود و چه دردمند و آزرده. دو مرد زندگیش، در نگاهداشت سنن باستانی این سرزمین، هرستم كه توانستند بر دل نازكش روا داشتند و او هیچ نگفت؛چراكه چهرهء زن ایرانی بود از ورای قرون: آرام، صبور، خاموش، همتای سنگ نبشته ئی. و بر آن آیت اندوهی... و جفا كشید و ملامت برد تا آن گاه كه مرگش در رسید. [...] با اینهمه، می شنیدم  كه كسان  به اعجاب از دانشش  سخن می گفتند:  زبان بیگانه را چون زبان خویش می دانست، و من زبان محبّتش را بیش از همه می شناختم.

و چه دوستش می داشتم: انگار كه همهء دنیای كوچكم او بود و سینهء لاغرش؛ و سرم بر آن عرصهء كوچك چه سیر و سلوكی داشت، و هفت آسمان و پهناوریش را در همان عرصهء كوچك، و در ذهن كوچكتر خود مصوّر می داشتم. [...]

و شبهای كودكیم (چه شبهای خاموشی!) خالی از پدر؛ و پدر، مردی با صلابت، كه مادرم همیشه از او شكوه داشت. و در جدائی و تنهائی خویش، خیال او را به بازخواست می كشید. و من نیز با او و از سوی او، پدر را  گناهكار  می شمردم. و آن گاه كه دایهء غمگین مرا به دیدنش می برد، سزاوار بود كه از نشستن بر زانوانش احساس بی تابی كنم. و با اینهمه، چه مهربان بود و چه نگران هستیم و چه آرزومند نیكبختیم؛ و مردی مردستان با دانشی گسترده تر از تصوّر من.

پدر، كوهی بود؛ مادر، سنگ نبشته ئی بر سینهء كوه...

و آن گاه كه پدر مرد، در بیابان بودم و پشت بر كوهی. یكباره كوه فروریخت و در زمین فرونشست. از ورای كوه، تاریكی سیلی شد؛ سایه در سایه و موج در موج می غلتید و می آمد: به كام تیرگی درافتاده بودم و ازخود بیخبر. چه هنگام گذشت تاخودرا درپناه امنی وساحل سپیده دمی یافتم؟ - نمی دانم. و گذشت...

كوه، تندیس عظمت، اسطورهء سرفرازی و پایداری؛ و دامانش، چه آسایشی و چه خلوتی! آه، بی شكّ، سلامت جسم خود را (اگر چیزی باقی ست) با تنفّس نوجوانیم در هوای كوهستان و آزمون توان عضلاتم، با شیب و فراز صخره هایش باز یافته ام؛ و شاید اندیشهء سرودن را و نخستین سروده را.

                                                * * *

            اینك بنگریم به اندیشهء سیمین پیرامون شعر خویشتن:

در مقدّمهء چاپ سوّم مجموعهء رستاخیز، بهار 1370، زیر عنوان رستاخیز غزل، دربارهء نوآوری خود با حفظ قالب سنّتی، پاره هایی را از مقدّمهء چاپ نخست (اردیبهشت 1352)، نقل می كند:

... دوران غزل به سر آمده است. غزل  زیبائی ست كه، با جامهء حریر و تاج الماس خود، در بستر یخ آرمیده است؛ باید او را به همین گونه كه هست تماشا كرد. این زیبای یخین روح ندارد، مرده است و دیگر نمی تواند دیده بگشاید و، با نگاه نوازشگر خود، دلها را بلرزاند - سالیانی چنین گفتند.

شاید حقّ با آنها بود: غزل، به صورت یك مجسّمهء یخین، در فضائی قرار داشت كه ذرّاتش تبلور هفت قرن را به صورت انجمادی درآورده بود كه فقط نور از آن می توانست عبور كند. این موجود تماشائی و زیبا، برای مردم امروز، غیر قابل لمس و درك بود و مقتضای زمان آنان را در بر نداشت.

من  این نكته را دریافته بودم... با خود می اندیشیدم كه: آیا  نمی توان این فضای یخین را ذوب كرد و در جان آن زیبای خفته روح دیگری دمید و او را زنده كرد؟

... آهسته آهسته شروع كردم تا میان غزل خود و گذشتگان تفاوتی ایجاد كنم - و این كار بسیار مشكل بود، چون كوچكترین اشتباه ممكن بود نتیجه را مضحك و خنده آور كند!...

... درانتخاب كلمات هرگز به آنچه تا كنون مرسوم و متداول بوده است نیندیشیده ام و از به كارگرفتن اصطلاحات و تعبیرات خاصّ این زمان - هرقدرهم خشن بوده است - نهراسیده ام...

... قسمت عمدهء كوششی كه من برای دگرگون ساختن روح غنائی غزل به كار بردم  صرف تلفیق مضامین اجتماعی با قالب غزل شد و با ممارست و تمرین یاد گرفتم كه چگونه این مطالب را با كلماتی صیقل خورده و انتخاب شده در غزل بنشانم تا میان ظرف و مظروف تناقض و تضادّی ایجاد نشود و آن را از حالت نرم و ظریف و خوشایند اصلی خارج نكند.

قسمت دیگر كوشش من صرف گریز از ابتذال و تكرار مكرّرات شد؛ و من به زبان روز سخن گفتم، نه به زبانی كه بیش از هفت قرن خاصّ غزل بوده و هرگونه تغییری در آن با احتیاط و تردید تلقّی شده است.

... درین غزلها دنیای من جاری ست - دنیا با همهء خشونت یا ظرافتش، با همهء شادی یا اندوهش، با همهء انعطاف یا سرسختیش، و با همهء انصاف یا بی انصافیش.

... فكر می كنم كه دیگر دوران تكرار مكرّرات - در هر قالب و شكلی كه باشد - به سر رسیده است، خواه كتابی از قوانین عروضی و بدیعی پشتوانهء آن باشد، و خواه هیچ قاعده و قانونی الفاظ لجام گسیختهء آن را در اختیار نگرفته باشد.

... نوآوری با حفظ قالب سنّتی  خصوصیت كلام من است، این شناسنامهء شعر من است، همان چیزی ست كه آن را از كلام دیگران مشخّص می سازد...

... دوست تردارم كه همهء سخنان خود و دنیای خود را درقالب غزل بیان كنم.. دوست تر دارم كه رستاخیزی در غزل به پا كنم و آن منجمد زیبا را به صورت موجودی زنده و فعّال درآورم.. دوست تر دارم كه در غزل بمیرم - در غزلی كه دوباره سالهای سال خواهد زیست.

به هر صورت، گمان می كنم كه برای تجدید حیات غزل و دیگرگون ساختن آن، تا جائی كه توانستم، كوشیدم. این آغاز راه است، بدون شكّ در نیمهء این راه من خواهم افتاد، امّا تازه نفس ترها به پایان راه خواهند رسید.

                                                     س.ب.                                                                            اردی بهشت ماه 1352

و در مقدّمهء مجموعهء جای پا، چاپ سوّم، به سال 1362، با عنوان مكن به نامه سیاهی ملامت من مست!، می نویسد:

[...] امروز امّا غزل من - كه شعر خاصّ برگزیدهء من است - به سبك و روشی دیگر درآمده كه همهء پیوند های خود را با غزل گذشتگان بریده است. در پندار من چنین است كه شاخه ئی از غزل سنّتی را، با شكیبی افزون از باور، در زمین تجربهء خویش خوابانده ام و شاهد ریشه دواندن  آن در خاك بوده ام؛ و به هنگامی  كه  از استحكام  ریشه های تازه اطمینان یافته ام شاخهء نو را از تن قدیم جدا كرده ام. اكنون، این غزل زائیدهء همان درخت كهن، امّا شاخه ئی جوان است - با جوانه های تازه تر و عمر و پایائی بیشتر و امید فراوان بر گل و میوهء آینده اش. به گفتاری فشرده تر، همان است و همان نیست. [...]

و راجع به مضمون اشعارش، در دیباچهء كتاب دشت ارژن (با شعر و زیستن)، خطاب به دوستی می گوید:

[...] حقیقت این كه: سالیانی ست كه شعرم فریادی ناگزیر و جنبشی انعكاسی ست؛ مثل ضربان قلب و نبض، یا فریادی كه در برخورد با ناملایمی سر می دهیم. من در این حركت و در این فریاد دخالتی ندارم، جز اینكه وجود آن را احساس می كنم. و باز شاید دریافته باشی كه دیری ست تا شعرم به یك عاطفهء همگانی بدل شده است - گوئی كه زبان جمع است. و این نه از آن روست كه خواسته ام تا از زبان جمع سخن بگویم، بلكه از آن است كه فردیت خویش را گم كرده و در دل جمع مستحیل شده ام. گاهی كه خود را (آن من تندرست و استوار و جوان را) باز می یابم، شعری كه می سرایم عاشقانه است و سخت خودبینانه؛ امّا این حالت نیز زودگذراست، و دوام آن درست به اندازهء زمان سرایش همان شعراست و بس. و شگفتا كه، به تازگی، واسطه ئی برای پیوند خود و آن من سالیان پیش یافته ام كه یك كولی ست - یك كولی ساخته و پرداختهء خیال. و آن گاه كه می خواهم از خود یاد كنم، او (آن كولی) به میان می آید: او كه مظهر دربدریها و آوارگیهای همیشگی روح من است. و چه خوب از من و از بی منی می رهاندم![...]

و باز از سرودن بگویم و از شعر...

شعرم تجربهء لحظه هاست: گوئی كه زمان را و سالیان را جرعه، جرعه، جرعه، نوشیده ام - گاه  شیرین و گاه  تلخ. و همهء جرعه ها، به تدریج، با خون و گوشتم درآمیخته است؛ با جوانیم جوانی كرده و شور برآورده، آواز سرداده؛ با خشمم به خروش آمده، فریاد شده - گاه رسا و گاه نارسا؛ تا گوشها راه جسته و با اندوهم نالیده. و اكنون، با گذشت عمر، جریان همهء آن جرعه ها در ضمیرم به مصبّ رودی پیوسته است كه می خواهد به مردابی، یا دریاچه ئی، یا ریگزاری فروشود؛ و آرام و گسترده و بی خروش، حركتی به نهان داشته باشد.

گفتم كه شعرم تجربهء لحظه هاست. و از این روست كه، با همهء سبك و سیاقی كه نشان از گویندهء واحد دارد، به چهره های متمایز و ناهمگون در می آید كه، هریك، راز لحظهء خاصّ خود را با خود دارد. و باز، هم از این روست كه مجموعهء تضادّی ست كه، به ناچار و در كلّ، یك تشابه و پیوستگی را به وجود می آورد - همچنانكه گذشت زمان، با شب و روز و پائیز و بهارش، مجموعهء ناهمسانی لحظه هاست كه، در كلّ، تشابه و پیوستگی مداوم روزگاراست. [...]

                                                * * *

            سیمین دربارهء كاربُرد تصویر در شعرش، در همان گفت و شنود با ناصر حریری ص 16، می گوید:

من با زبان تصویر سخن می گویم. تصاویرم ابعاد مختلفی دارند كه تداعی و جانبخشی و برقراری رابطهء عاطفی با شنونده، به دنبال یك مفهوم محض، از مختصّات آن است. مثل یك نقّاش از رنگ ها به تناسب فضای شعرم استفاده می كنم. اشیاء برایم هیچ وقت همان نیستند كه در ظاهر به آن نگاه می كنم. سمبول ها در شعرم ارزش خاصّی دارند. در دشت ارژن كولی واره ها نمونهء بارزی از این نوع كار هستند. كولی سمبول آوارگی سالیان زن است. درد های زن، ستم هایی كه براو رفته است، از ورای ابهام این شعرها به چشم می زند. [...]

امّا بر روی هم گمان می كنم كه در تصویرها، به خصوص در برقراری ارتباط عاطفی میان خواننده و تصویر اصرار داشته ام. من كمتر به تصویر، صرفاً از جنبهء تصویری آن فكر كرده ام، بلكه همیشه در جست و جوی چیزی برای عینیت بخشیدن به عاطفه بوده ام و شاید همیشه همین عاطفه موجب تداعی تخیل شده است و شاید به همین علّت تصویرهای من كمتر انتزاعی هستند و بیشتر رشتهء عاطفهء من است كه آن ها را به سویم می كشد. از طرف دیگر تصویر یا تخیل را همیشه در تقارن یا تضادّ یا تشابه به كار گرفته ام و شاید از همین جهت است كه تصویرهایم ابعاد مختلفی دارند، [...]

و در همان جا ص 20، دربارهء تعریف شعر می گوید:

[...] فكر می كنم بر روی هم تعریفی كه اسماعیل خویی از شعر به دست داده است، تا حدّی جامع باشد و این طوراست: شعر همانا گره خوردگی عاطفی اندیشه و خیال است در زبانی فشرده و آهنگین. او در این تعریف، عناصر شعر را به ترتیب چنین به دست می دهد:

1) عاطفه

2) اندیشه

3) تصویر یا خیال

4) ایجاز

5) موسیقی كلام

حال اگر در شعری یكی از این عناصر موجود نباشد، آیا شعر نیست؟ [...]

به نظر من، شعر جادویی است كه در تعریف نمی گنجد، مثل روح و مثل زندگی. ابعادی برای بیان شكل آن نمی توان فرض كرد. [...]

            سیمین، پیرامون شیوه و روش كار خود در سرودن اشعارش، در نشریهء نیمهء دیگر ویژهء سیمین بهبهانی ص 175، می نویسد:

شیوهء كارم بیشتر در حوزهء غزل بوده است. با غزل و دوبیتیهای پیوسته آغاز به سرودن كردم و از همان روزهای نخست، شعرم بازتابی از محیط و اوضاع اجتماعی بود. اگرچه هرگز از عواطف درونی و خاصّ و شخصی فارغ نمانده ام. امّا آنچه را باید بازتاب اوضاع اجتماعی بنامم نیز در واقع  بازتاب واكنشهای عاطفی و خصوصی من در برابر محیط و جامعه ای است كه در آن زیسته ام. هیچ گاه قصدی برای سرودن شعر اجتماعی یا سیاسی نداشته ام. امّا شعرم ناخواسته و نیاگاه در بیشتر موارد، سخت اجتماعی و سیاسی است. متأثّر و برانگیخته از جهان بیرون، جهان درون را فاش می كنم.

از بیست سال پیش  به ایجاد تغییر در اوزان رایج غزل  دست زدم  و سعی كردم كه از پاره های طبیعی كلام كه در حال محاوره بی وزن به نظر می رسند در غزل استفاده كنم و با تكرار و ادامهء ضرب پارهء نخستین وزن تازه ای به وجود آورم كه هم اوزان گذشته را تداعی نكند و هم مضامین و واژه های خاصّ اوزان گذشته لازمهء ظرفیت آنها نباشد. به این ترتیب ظرفی نو، آمادهء پذیرش محتوایی نو ایجاد كرده ام كه شكل هندسی غزل گذشتگان را حفظ كرده است امّا ظرفیت و محتوای آن را به فراموشی سپرده است و ظرفیت و محتوای تازه ای به وجود آورده است. دامنهء این ابداع آن قدر وسیع است كه می توانم برای هر غزل تازهء خود به اقتضای نخستین پارهء كلام كه به ذهنم می رسد، وزنی تازه داشته باشم. منتها  بعضی از اوزان را به سبب الفتی كه با ذهنم ایجاد كرده است تكرار می كنم؛ به تعبیر دیگر این وزنها  نیاگاه  و خود به خود  تكرار می شوند  و این  تكرار  گوش  شنوندگان  را  نیز  به خود  مأنوس  می كند. [...]

                                                * * *

            آن چه تاكنون از این شاعر انتشار یافته، از این قرار است:

1 - سه تار شكسته (شامل شعر و دو داستان). چاپ اوّل 1330 خورشیدی. تهران.

2 - جای پا. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1335. چاپ چهارم. بهار 1370. تهران.

3 - چلچراغ. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1336.چاپ چهارم. بهار 1370.تهران.

4 - مرمر. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1342. چاپ پنجم. بهار 1370. تهران.

5 - رستاخیز. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1352. چاپ سوّم. بهار 1370. تهران.

6 - خطّی ز سرعت و از آتش. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1360. چاپ سوّم 1370. تهران.

7 - دشت ارژن. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1362. چاپ دوّم. بهار 1370. تهران.

8 - دربارهء هنر و ادبیات (گفت و شنودی با: سیمین بهبهانی، حمید مصدّق. به كوشش ناصر حریری). كتابسرای بابل. چاپ اوّل. تابستان 1368. بابل.

9 - آن مرد، مرد همراهم. انتشارات زوّار. چاپ اوّل 1369. تهران.

10 - گزینهء اشعار. انتشارات فرهنگسرای نیما. چاپ اوّل 1369. شیكاگو. آمریكا.

11 - كاغذین جامه. نشر زمانه. چاپ اوّل 1371. سن حوزه. آمریكا.

12 - كولی و نامه و عشق (منتخب). 1373.

13 - عاشقتر از همیشه بخوان (منتخب). 1374.

14 - شاعران امروز فرانسه (ترجمه). 1374.

15 - یك دریچه آزادی. انتشارات سخن. چاپ اوّل. بهار 1374.

16 - با قلب خود چه خریدم؟ (گزینهء قصّه ها و یادها). شركت كتاب. چاپ اوّل. 1375 خورشیدی. 1996 میلادی. لس آنجلس. كالیفرنیا

            مجموعهء مقالات، مصاحبه ها، نقد و نظرها نیز آمادهء چاپ است. بعد از دو داستان در سه تار شكسته، دو داستان دیگر از سیمین در سپید و سیاه به چاپ رسیده: یك نامه و تو و زنجیر. اخیراً هم دو،سه داستان نوشته است كه با روال تازه  و به زبان شعری ست.

1 - سه تار شكسته

            چنان كه از گفت و شنود سیمین با ناصر حریری و نیز از مصاحبهء وی با فرزانهء میلانی (نیمهء دیگر، ویژهء سیمین بهبهانی) بر می آید: این مجموعه علاوه بر دو داستان، حاوی اشعار دوران پانزده تا بیست سالگی شاعراست كه به سال 1329 یا1330 خورشیدی به چاپ رسیده و تجد ید چاپ نشده است؛ چرا كه به پندار سراینده، آن شعرها با این كه عیب اصولی و غلط اسلوبی نداشتند، ابتدائی بودند. هنگام سرودن اشعار این كتاب، شاعر تحت تأ ثیر پروین اعتصامی و نیما یوشیج بوده؛ چه هردوی آنها را به خوبی می شناخته، عواطف  پروین و تازه جوییهای  نیما به ذوق  شاعرانهء او خوش  می آمده؛ از این رو با تلفیق شعر این دو شروع به ساختن دوبیتیهایی سرشار از عواطف اجتماعی كرده است. در این كتاب، همه جور مضمونی، از عشق خصوصی تا توجّه به اجتماع؛ و همه جور شعری از دوبیتی و سه بیتی پیوسته تا غزل می توان یافت.

2 - جای پا

            این مجموعه، اشعار سالهای 1325 تا 1335 سیمین را در بر دارد؛ شعرهای دوران نوجوانی و جوانی شاعر كه هنوز می توان در برخی از آنها ردّ پای پروین اعتصامی و نیما یوشیج را تشخیص داد. در مقدّمه ای با عنوان مكن به نامه سیاهی ملامت من مست كه سراینده در اردیبهشت ماه 62 بر چاپ سوّم این كتاب، افزوده، می نویسد:

وقتی به دو كتاب جای پا  و  چلچراغ نگاه می كنم، در هردو، نشان خامی، شتابزدگی، آسان  پذیری  و خود  بیش انگاری  فراوان  می بینم. راستی آن است كه امروز می بایست بسیاری را از آنچه سروده و گفته ام به فراموشی می سپردم و برای چندمین بار به چشم خواننده نمی كشیدم. امّا یك پندار مرا به بازگشت در پیكر خامی ها راضی می كند، و آن  اینكه، به هر صورت، من  با همین گفته ها و سروده ها - با همهء خامی شان - به میان مردم وطنم راه یافته ام [...]

دیگر اینكه، غزلهای این دو كتاب نمودار استعداد بیشتر گوینده در این شیوه از شعر هستند: غزلها گرچه تقلیدی از گذشتگان و روش كار آنهاست، در عین حال، از نگرش نو و زنانه نیز بهره ئی دارند [...]

امّا  وقتی در  پاره ئی  از  ابیات این دو كتاب  نگاه  می كنم  می خندم: به هنگامی كه حتّا یك موی سفید نداشته ام از موی سفید و چین پیشانی سخن گفته ام، و وقتی دل كوچكم از فراوانی شادی و امید ورم می كرد و به سینه گنجا نبود، از غمها نالیده ام؛ و آن زمان كه بارش نخستین برف زمستانی خاطر شتابزده و امیدوارم را از عطر شكوفه های بهاری سرشار می كرد، شعری از یخبندان سرد خاطر سروده ام! و هیچیك  واقعیتی  نداشته است. واقعیت  آن بوده  كه آرزو داشته ام، در جمع بزرگتران، پذیرایم باشند و بی هیچ شكیب و انتظاری از غوره ام حلوا بسازند! [...]

مقایسهء غزل امروز من با غزل گذشته ام ضرورتی دیگراست بر تجدید طبع و نشر این دو كتاب، به تمامی؛ و  باز  هر چه  خطاست، می توان به عذر تكاپوی شاعری كم تجربه در حریم این سوی و آن سوی مرز بیست سالگی بخشید. [...]

و در گفت و شنودی  با ناصر حریری  به سال 1368، در بارهء  مجموعهء  جای پا  می گوید:

توجّه به اجتماع، با یك دید گسترده، در حدّ یك شاعر خیلی جوان شیوه ای بود كه در این كتاب كم كم قسمتی از كارهای مرا مشخّص می كرد. زبان ساده بود و موافق با اصول زبان شعر كلاسیك. قالب آن بیشتر  قالب دوبیتی های پیوستهء نیمایی بود و محتوای آن مفاسد و ضعف های جامعه را مطرح می كرد، با دیدی عاطفی. بر روی هم شكل خاصّی از شعرم در این كتاب مطرح  می شود  كه هنوز هم بعضی از قسمت های آن برایم جالب توجّه است. امّا هنوز می توانستم تأثیر هر شاعر مورد پسند خود را در شعر منعكس كنم.

                                                            * * *

            اكنون می پردازیم به نقل برخی از بهترین اشعار این مجموعه:

            نغمهء روسبی ص 21، نخستین شعر از بخش نخست كتاب است. این بخش را سیمین، زیر عنوان چهره های واقعی آورده و در آن از دردها و دردمندان جامعه سخن گفته و با تصویر و توصیف زندگی گناه آلود مردمِ ظاهراً گناهكار و باطناً قربانی شرایط  نا به سامان اجتماعی، نه تنها آنان را با تازیانهء ردّ و انكار، نرانده و زبان به طعن و سرزنش اعمالشان نگشوده، بلكه ریشه های فساد و تباهی تبهكارانِ ناگزیر را یافته و به رخ كشیده است؛ آن چنان كه در خواننده و شنوندهء این گونه از اشعارش، حسّ و عاطفهء همدردی و دلسوزی را برانگیخته و نفرت و انزجار آنها را به سوی اسباب و علل رفتار و كردار بدكاران سیه روزگار جامعه كشانده است.

            نغمهء روسبی در قالب دوبیتیهای پیوسته و با زبانی ساده و روان، سروده شده است:

                        بده آن قوطی سرخاب مرا

                        تا زنم رنگ به بی رنگی خویش

                        بده آن روغن، تا تازه كنم

                        چهر پژمرده ز دلتنگی خویش.

 

                        بده آن عطر كه مشكین سازم

                        گیسوان را و بریزم بر دوش

                        بده آن جامهء تنگم كه كسان

                        تنگ گیرند مرا در آغوش.

 

                        بده آن تور كه عریانی را

                        در خمش جلوه دوچندان بخشم؛

                        هوس انگیزی و آشوبگری

                        به سر و سینه و پستان بخشم.

 

                        بده آن جام كه سرمست شوم،

                        به سیه بختی خود خنده زنم:

                        روی این چهرهء ناشاد و غمین

                        چهره ئی شاد و فریبنده زنم.

                        وای از آن همنفس دیشب من -

                        چه روانكاه و توانفرسا بود!

                        لیك پرسید چو از من، گفتم:

                        كس ندیدم كه چنین زیبا بود!

 

                        وان دگر همسر چندین شب پیش -

                        او همان بود كه بیمارم كرد:

                        آنچه پرداخت، اگر صد می شد

                        درد، زان بیشتر آزارم كرد.

 

                        پركس بیكسم و، زین یاران

                        غمگساری و هواخواهی نیست،

                        لاف دلجوئی بسیار زنند

                        لیك جز لحظهء كوتاهی نیست.

 

                        نه مرا همسر و هم بالینی

                        كه كشد دست وفا بر سر من

                        نه مرا كودكی و دلبندی

                        كه برد زنگ غم از خاطر من.

                        آه، این كیست كه در می كوبد؟

                        - همسر امشب من می آید!

                        وای، ای غم، ز دلم دست بكش

                        كاین زمان شادی او می باید!

                        لب من - ای لب نیرنگ فروش -

                        بر غمم پرده ئی از راز بكش!

                        تا مرا چند درم بیش دهند،

                        خنده كن، بوسه بزن، ناز بكش!..

            در شعر واسطه ص 29، شاهد یك لحظه پشیمانی جنایتكاری هستیم كه ندای وجدان خود را به عذر تأمین معاش، خاموش می كند:

                        ابرو به هم كشید و مرا گفت:

                        دیگر شكار تازه نداری؟

                        اینان، تمام، نقش و نگارند -

                        جز رنگ و بوی و غازه نداری؟ [...]

                        دوشیزه ئی بیار دل انگیز

                        زیبا و شوخ و كام نداده!

                        بر لعل آبدار هوس ریز

                        از شوق كس نشان ننهاده!

                        افسون به كار بستم و نیرنگ

                        تا دختری به چنگ من افتاد:

                        دختر مگو! شكفته بهاری

                        گل پیكری به چنگ من افتاد. [...]

 

                        زان پس به او سپردم و رفتم

                        مرغ شكسته بال و پری را

                        پشت دری نشستم و دیدم

                        رنج تلاش بی ثمری را!

 

                        پاسی ز شب گذشت و برون شد

                        شادان كه: وه! چه پرهنری تو!

                        این زر بگیر كز پی پاداش

                        شایان مزد بیشتری تو!...

 

                        این گفت و گو نرفته به پایان،

                        بر دخترك مرا نظر افتاد:

                        زان شكوه ها كه در نگهش بود

                        گفتی به جان من شرر افتاد.

           

                        آن گونه گشت حال كه گفتم

                        كوبم به فرق مرد، زرش را!

                        كای اژدها! بیا و زر خویش

                        بستان و بازده گهرش را!

 

                        دیو درون نهیب به من زد

                        كاین زر تو را وسیلهء نان است!

                        بنهفتمش به كیسه و بستم

                        زیرا زراست و بسته به جان است!...

            شعر زیبای افسانهء زندگی ص 33، حكایت گویای رنجها و نامرادیهای زندگی خصوصی شاعراست كه خشم و كینهء او را برانگیخته؛ امّا با بازشدن دیدهء وی به روی محنت خلق و رنج عموم، ناهمواریهای زندگی شخصی او به دست فراموشی سپرده می شود:

                        همنفس، همنفس، مشو نزدیك!

                        خنجرم، آبداده از زهرم.

                        اندكی دورتر! كه سر تا پا

                        كینه ام، خشم سركشم، قهرم...

 

                        لب منه بر لبم! كه همچون مار

                        نیش در كام خود نهان دارم:

                        گره بغض و كینه ئی خاموش

                        پشت این خنده در دهان دارم.

 

                        سینه بر سینه ام منه! كه در آن

                        آتشی هست زیر خاكستر:

                        ترسم آتش به جانت اندازم

                        سوزمت پای تا به سر یكسر. [...]

                        یاد ها دارم از گذشتهء خویش -

                        یاد هائی كه قلب سرد مرا

                        كرده ویرانه ئی ز كینه و خشم

                        كه نهان كرده داغ و درد مرا:

 

                        یاد دارم ز راه و رسم كهن

                        كه دو ناساز را به هم پیوست.

                        من شدم یادگار این پیوند

                        لیك چون رشته سست بود، گسست.

 

                        خیرگیهای مادر و پدرم

                        آن دو را فتنه در سرا افكند.

                        كودكی بودم و، مرا ناچار

                        گاه از این، گاه از آن، جدا افكند.[...]

 

                        كودكی - هرچه بود - زود گذشت

                        دیده ام بازشد به محنت خلق؛

                        دست شستم ز خویش و، خاطر من

                        شد نهانخانهء محبّت خلق.[...]

 

                        دیدم آن قهرمان كه چندین بار

                        زیر بار شكنجه، رفت از هوش...

                        لیك، آرام و شادمان، جان داد

                        مُهر نگشوده از لب خاموش.[...]

 

                        دیدم آن دوستان كه جان دادند

                        زیر زنجیر، با هزار امید.

                        دیدم آن دشمنان كه رقصیدند

                        در عزای دلاوران شهید.

 

                        همنفس، همنفس، مشو نزدیك!

                        خنجرم، آبداده از زهرم.

                        اندكی دورتر! كه سر تا پا

                        كینه ام، خشم سركشم، قهرم...

                        خنجرم، خنجرم كه تیزی خویش

                        بر دل خصم خیره بنشانم

                        آتشم، آتشم كه آخر كار

                        خرمن جور را بسوزانم.

            در شعر دندان مرده ص 39، چهرهء وحشت زدهء مرد گوركن و فضای وحشت زای گورستان، آن چنان تصویر می شود كه خواننده را هم به وحشت می افكند؛ و در حالی كه نمی تواند زشتی عمل حریصانهء گوركن را انكار كند، آن گاه كه به كودك بیمار و بی درمان وی می اندیشد، اندوهی جانكاه قلبش را می فشارد و در پایان شعر، از ضربه ای  كه در پی شنیدن سخن  زرگر، بر مغز  گوركن  فرود  می آید، بی نصیب  نمی ماند:

                        دودل، لرزان، هراسان، چهره پر بیم

                        به گور سرد وحشت زا نظر دوخت:

                        شرار حرص آتش زد به جانش،

                        طمع در خاطرش صد شعله افروخت.

                        به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور

                        زده تاریكی و اندوه شب، رنگ -

                        نه غوغائی، به جز نجوای ارواح!

                        نه آوائی، مگر بانگ شباهنگ!

                        به نرمی زیر لب تكرار می كرد

                        سخنهای عجیب مرده شو را

                        كه: با این مرده، دندان طلا هست

                        نمایان بود چون می شستم او را [...]

 

                        كنون او بود و گنج خفته در گور

                        به كام پیكر بی جان سردی

                        به چنگ افتد اگر این گنج، ناچار

                        تواند بود درمان بَهرِ دردی

                        به دست آرد گر این زر، می تواند

                        كه سیمی در بهای او ستاند

                        وزان پس كودك بیمار خود را

                        پزشكی آرد و دارو ستاند.

                        چه حاصل زین زر افتاده در گور

                        كه كس كام دل از وی برنگیرد؟

                        زر اینجا باشد و، بیماری آنجا

                        به بیدرمانی و سختی بمیرد؟!

                        ?

                        كلنگ گوركن بر گور بنشست:

                        سكوت شب چو دیواری فروریخت

                        به جانش چنگ زد بیمی روانكاه

                        عرق از چهرهء بیرنگ او ریخت

                        ولی با آن همه آشفته حالی

                        كلنگی می زد از پشت كلنگی -

                        دگر این، او نبود و حرص او بود

                        كه می كاوید شب، در گور تنگی...

                        شراری جَست از چشم حریصش

                        چو آن تابوت چوبین شد نمودار

                        دلش با ضربه های تند می زد

                        به شوق دیدن زر در شب تار...

                        دگر این، او نبود و حرص او بود

                        كه ضعف و ترس را پست و زبون كرد

                        كفن را پاره كرد انگشت خشكش

                        به بیرحمی سری از آن برون كرد -

                        سری كاندر دهان خشك و سردش

                        طلای ناب بود... آری طلا بود!

                        طلائی كز پی اش جان عرضه می كرد

                        اگر همراه با صدها بلا بود!

                        دگر این، او نبود و حرص او بود

                        كه كام مرده را خونسرد، وا كرد

                        وزان فكّ كثیف نفرت انگیز

                        طلا را با همه سختی جدا كرد..

                        سحرگاهان به زرگر عرضه اش كرد

                        كه: بنگر چیست این كالا، بهایش؟

                        محك زد زرگر و بی اعتنا گفت:

                        طلا رنگ است و پنداری طلایش!

در این شعر، تشبیه سكوت شب به دیوار، و تصویر فروریختن آن بر اثر كلنگ زدن گوركن، تازگی دارد.

            در شعر هدیهء نقره ص 69، شاعر با دریافت هدیهء زیبا و ظریف دوستی، از خلال  نقش و نگار دلفریبش، رازهای تلخ و قصّه های دردناكی از زندگی سازندگان آن می بیند كه چشمان ظاهربین بسیاری از كسان نمی تواند دید:

                        هدیه ات، ای دوست! دیشب تا سحر

                        در كنارم بود و با من راز گفت

                        بی زبان با صد زبان - شیرین و گرم -

                        قصّه ها در گوش جانم بازگفت.[...]

                        من، درین نقش و نگار دلفریب

                        راز تلخ زندگانی دیده ام:

                        چشمهای خسته از اندوه و رنج

                        چهره های استخوانی دیده ام.[...]

 

                        درد دلها، ناله ها، تك سرفه ها

                        - همصدای تق تق ابزار كار -

                        می كند برپا هیاهوئی عجیب

                        سینه سوز و جانگداز و مرگبار.

 

                        دیده ام آن قطرهء خونی كه ریخت

                        بر درخشان نقره ئی از سینه ئی:

                        پاره ئی دل بود و، خونش كرده بود

                        بیم فردائی، غم دوشینه ئی...

 

                        سایهء ترسی به چهری نقش بست:

                        وای! اگر دانند از بیماریم،

                        كودكان را از كجا نانی برم

                        روزگار تنگی و بیكاریم؟

 

                        دیده ام آن طفل كارآموز را

                        با رخ در كودكی پژمرده اش؛

                        گاه، همچون اخگری سوزان شود

                        چهرِ از استاد، سیلی خورده اش.[...]

 

                        آب و رنگ هدیه ات، ای نازنین!

                        از سرشك دیده و خون دل است

                        باز گرد و بازش از من بازگیر

                        زانكه بهر من قبولش مشكل است.

                        گرچه بود این هدیه زیبا و ظریف،

                        چشم ظاهربین سیمین كور بود!

                        وانچه را با چشم باطن دید او

                        آوخ آوخ، از ظرافت دور بود!

            شعر رقّاصه... ص 73، كه زندگی به ظاهر، شاد و در باطن، غمناك دختر رقّاصی را وصف می كند، از تشبیه ها و تصویرهای زیبا و جانداری بر خورداراست:

                        در دل میخانه سخت ولوله افتاد

                        دختر رقّاص تا به رقص درآمد:

                        گیسوی زرّین فشاند و دامن پرچین

                        از دل مستان ز شوق، نعره برآمد.[...]

 

                        لرزهء شادی فكند بر تن مستان

                        جلوهء آن سینهء برهنهء چون عاج.

                        پولك زر بر پرند جامهء او، بود

                        پرتو خورشید صبح و بركهء موّاج.

 

                        آن كمر همچو مار گرسنه، پیچان،

                        صافی و لغزنده همچو لجّهء سیماب

                        ران فریبا ز چاك دامن شبرنگ،

                        چون ز گریبان شب، سپیدی مهتاب...

 

                        رقص به پایان رسید و باده پرستان

                        دست به هم كوفتند و جامه دریدند

                        گُل به سرِ آن گُلِ شكفته فشاندند

                        سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند.[...]

            در شعر تكان دهندهء فوق العاده ص 79، شاعر از زبان زنی كه جگرگوشهء خود را سرِ راه می گذارد، درد دل می گوید و خواننده را همدل و همزبان با خود به پایان هولناك شعر می رساند؛ آن جا كه هر انسانی، به ویژه هر مادری را به اوج غم و وحشت می كشاند:

                        نیمی از شب می گذشت و خواب را

                        ره نمی افتاد در چشم ترم

                        جانم از دردی شررزا می گداخت

                        خار و سوزن بود گفتی بسترم!

                        بر سرشكم درد و غم می بست راه

                        می شكست اندر گلو فریاد من

                        بی خبر از رنج مادر، خفته بود

                        در كنارم كودك نوزاد من.

                        خیره گشتم لحظه ئی بر چهره اش

                        بر لب و بر گونه و سیمای او.

                        نقش یاران را كشیدم در خیال

                        تا مگر یابم یكی مانای او!

                        شرمگین با خویش گفتم زیر لب:

                        با چه كس گویم كه این فرزند توست؟

                        وز چه كس نالم كه عمری رنج او

                        یادگار لحظه ئی پیوند توست؟

                        گر، به دامان محبّت گیرمش،

                        همچو خود، آلوده دامانش كنم

                        ننگ او هستم من و او ننگ من -

                        ننگ را بهتر، كه پنهانش كنم...

                        باچنین اندیشه ها برخاستم

                        جامه و قنداق نو پوشاندمش

                        بوسه ئی بر چهر بی رنگش زدم

                        زان سپس با نام مینا خواندمش.

                        ساعتی بگذشت و خود را یافتم

                        در گذرگاهی و در پشت دری.

                        شسته روی چون گل فرزند را

                        باسرشك گرم چشمان تری.

                        از صدای پای سنگینی فتاد

                        لرزه بر اندام من، سیماب وار.

                        طفل را افكندم و بگریختم

                        دل پر از غم، شانه ها خالی ز بار.

                        روز دیگر كودكی كاغذ به دست

                        می كشید از عمق جان فریاد را،

                        داد می زد: آی! فوق العاده، آی!_

                        خوردن سگ، كودك نوزاد را!..

            شعر میراث... ص 89، خطاب  به  فرزند خردسال شاعر سروده شده  و حكایت آشفتگی و غم و رنجی ست كه در ماتم یاران، بر جان وی نشسته است و او كینه ای را كه درد كشیدن و لب دوختنِ ناگزیر در چشمانش نشانده، همچون میراثی از خویش به فرزند می سپارد:

                        آرام بگیر، طفل من، آرام

                        وین شادی كودكانه را بس كن

                        بنگر كه ز درد، پیكرم فرسود

                        بیدردی بیكرانه را بس كن.

                        آرام بگیر، طفل من، آرام

                        آشفته و بیقرار و دلتنگم،

                        دیوانه و گیج و مات و سرگردان

                        در ماتم دوستان یكرنگم.[...]

                        ای كودك نازنین، چنین روزی

                        اوراق كتاب عشق را كندند:

                        اوراق كتاب عشق را آن روز

                        در آتش خشم و كینه افكندند.

 

                        ای كودك نازنین، چنین روزی

                        بس غنچهء عشق و آرزو، پژمرد:

                        بس غنچهء عشق و آرزو را، باد

                        با خود به مزار ناشناسی برد.

 

                        امروز - هزار حیف!- حتّا ابر

                        اشكی به مزارشان نمی بارد،

                        امروز - هزار حیف!- حتّا باد

                        یك لحظه شمیمشان نمی آرد.

 

                        ای كودك نازنین، نمی دانی

                        كاین درد، به جان من، چه سنگین است:

                        می میرم و ناله بر نمی آرم

                        لب دوخته ام - چه چاره جز این است؟

 

                        این كینه كه خوانده ئی ز چشمانم،

                        برگیر و به قلب خویش بسپارش!

                        از بود و نبود دهر، این میراث

                        از من به تو می رسد.. نگهدارش!

با  توجّه به این كه  تاریخ  سرایش اشعار این مجموعه، بین سالهای 25 و 35 خورشیدی ست، شاید انگیزهء سرودن این شعر، اعدامهای پس از كودتای 28 مرداد 1332 باشد! چه مخاطَب شعر زیبای دیدار ص 53 نیز، از یاران شاعر و همرزم و همسنگر و همگامی ست كه در استواری همانند كوه است؛ نه از توفان غمها می هراسد، نه از سیل حوادث بیم دارد.

            در شعر خون بها ص 105، شدّت فقر را شاعر با زینت و تجمّل به شمار آوردن گلیمی و پردهء كرباسی، به رخ می كشد و با زبان طعن، خونبها را عطیه و انعام می نامد:

                        مركبی، از توانگری مغرور

                        آفتی شد به جان طفلی خرد:

                        طفل در زیر چرخ سنگینش

                        جان به جان آفرین خویش سپرد.[...]

 

                        مادر از جانگدازی آن داغ

                        بر سر نعش طفل رفت از هوش؛

                        خشك شد اشك دیدگان پدر

                        خیره در طفل ماند، لال و خموش.

 

                        وان توانگر پیام داد چنین

                        كه: به درد شما دوا بخشم

                        غرق خون شد اگرچه طفل شما،

                        غم چه دارید؟ خونبها بخشم![...]

 

                        عاقبت خون بها قبول افتاد

                        زانكه، جز آنچه رفت، چاره نبود

                        كه به ردّ عطیه و انعام

                        طفل را هستی دوباره نبود.

 

                        روزی آن داغدیده مادر را

                        دوستی بیخبر ز یار و دیار

                        فارغ از ماجرای محنت دوست

                        آمد از بهر پرسش و دیدار،

                        نگهی خیره، هرطرف، افكند

                        خانه را با گذشته كرد قیاس:

                        با گلیمی اتاق زینت داشت

                        روی در بود پرده ئی كرباس.

                        اندر آن جای فقر، این زینت

                        سخت در چشم زن بعید آمد

                        نگهش زیركانه می پرسید

                        كاین تجمّل چسان پدید آمد؟[...]

            شعر زن در زندان طلا  ص 123، ندای  آزادی خواهی  و  استقلال طلبی سر می دهد و زنِ زرخریدِ شوی را همچون مرغكی در دام، تصویر می كند كه لبش را دوخته و پایش را با بند ابریشمین بسته اند؛ مِلك همسراست و از مركب او پربهاتر نیست... :

                        مرا زین چهرهء خندان مبینید!

                        كه دل در سینه ام دریای خون است.

                        به كس این چشم پرنازم نگوید

                        كه حال این دل غمدیده چون است[...]

 

                        اگر این سینهء مرمر تراشم

                        به گوهرهای خود قیمت فزوده،

                        اگر این پیكر سیمین پرموج

                        به روی پرنیان بستر، غنوده،

                        اگر بالای زیبای بلندم

                        به بالاپوش خز، بس دلفریب است،

                        میان سینهء تنگم، دلی هست

                        كه از هرگونه شادی بی نصیب است:

 

                        مرا عار آید از كاخی كه در آن

                        نه آزادی نه استقلال دارم

                        مرا این عیش، از اندوه خلق است

                        ولی - آوخ - زبانی لال دارم![...]

 

                        لبم را بسته اند اندیشه ام نیست

                        كه زرّین، قفل وی یا آهنین است:

                        نگوید مرغك افتاده در دام

                        كه بند پای من، ابریشمین است[...]

            این بخش از كتاب با شعر من با توام ص 131، به پایان می رسد. در این شعر، همراهی و همگامی و هم آهنگی مطرح است و رنگ و نژاد، مایهء تفرقه و نفاق نیست:

                        من با توام ای رفیق! با تو!

                        همراه تو پیش می نهم گام.

                        در شادی تو شریك هستم

                        بر جام تو می زنم جام.

 

                        من با توام ای رفیق! با تو!

                        دیری ست كه با تو عهد بستم.

                        همگام توام، بكش به راهم.

                        همپای توام، بگیر دستم.

 

                        پیوند گذشته های پررنج،

                        اینسان به توام نموده نزدیك.

                        همبند تو بوده ام زمانی

                        در یك قفس سیاه و تاریك.

 

                        رنجی كه تو برده ای ز غولان،

                        بر چهر من است نقش بسته.

                        زخمی كه تو خورده ای ز دیوان

                        بنگر كه به قلب من نشسته!

 

                        تو یك نفری... نه! بیشماری:

                        هرسو كه نظر كنم، تو هستی!

                        یك جمع به هم نموده پیوست،

                        یك جبههء سخت بی شكستی!

 

                        زردی؟ نه! سفید؟ نه! سیه؟ نه!

                        بالاتری از نژاد و از رنگ -

                        تو هر كسی و ز هر كجائی،

                        من با تو، تو با منی هماهنگ...

            بخش دوّم مجموعهء جای پا زیر عنوان اندیشه های بیمار آمده است. این بخش با شعر عاشقانه و بسیار زیبای سنگ گور! ص 137، آغاز می شود. عشق گذشته و فراموش شدهء شاعر، منِ دیروزِ وی را كه دیگر وجود ندارد به اوی غایب بَدَل كرده است و این او به یاری تشبیه ها و استعاره ها و تصویرهای لطیف و دلكش با منِ امروز و حاضر، مقایسه می شود. در بیتی، نرگس شبرنگ به استعاره به جای چشم سیاهی نشسته كه عشق مرموز و غم آلودی در آن موج می زند و به اعتبار شبرنگی، با تیرگی شامگهان و رمز و رازی كه در آن نهفته است، تناسب و رابطه دارد. در تیرگی شامگاه، رازها و رمزهایی خفته است؛ امّا آن عشق رازآمیز در آن نرگس شبرنگ از تیرگی شامگهان حتّی، مرموزتر است. در بیت دیگری، تشبیه خندهء جانبخش به مهتاب، و استعارهء گل شبنم زده برای لبان تر و تازه، تصویر چهرهء خندان و شادابی را آفریده كه همانند گل شبنم زده ای ست در پرتو مهتاب:

                        ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر!

                        بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم.

                        بر من منگر؛ زانكه به جز تلخی اندوه

                        در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم.

                        ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

                        با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

                        گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه،

                        من او نیم، او مرده و من سایهء اویم!

                        من او نیم؛ آخر دل من سرد و سیاه است -

                        او در دل سودازده، از عشق، شرر داشت

                        او در همه جا، با همه كس، در همه احوال

                        سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت.

                        من او نیم؛ این دیدهء من گنگ و خموش است -

                        در دیدهء او آن همه گفتار، نهان بود

                        وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

                        مرموزتر از تیرگی شامگهان بود.

                        من او نیم؛ آری، لب من - این لب بیرنگ -

                        دیری ست كه با خنده ئی از عشق تو نشكفت

                        امّا به لب او همه دم خندهء جان بخش

                        مهتاب صفت بر گل شبنم زده، می خفت.

 

                        بر من منگر؛ تاب نگاه تو ندارم.

                        آن كس - كه تو می خواهیش از من - به خدا مرد!

                        او در تن من بود و، ندانم كه به ناگاه

                        چون دید و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد!

 

                        من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش

                        افسردگی و سردی كافور نهادم.

                        او مرده و در سینهء من، این دل بی مهر

                        سنگی ست كه من بر سر آن گور نهادم.

            شعر آنجا و اینجا ص 141، مجموعه ای ست از تصاویری كه مراحلی از زندگی شاعر را نشان می دهد و اشاره دارد به ازدواجی نه موافق دلخواه، كه از همان آغاز، آشكار می شود كه این او نیست:

                        آنجا نشسته دختركی شاداب

                        با گونه های چون گل نسرینش

                        لغزیده بر دو شانهء او آرام

                        انبوه گیسوان پراز چینش.

 

                        زان دیدگان شوخ و سیه، ریزد

                        افسون دلستانی و دلداری؛

                        وان لعل نوشبار، سخن گوید

                        از عشق و اشتیاق و وفاداری...

 

                        نزدیكتر، عروس فریبائی است

                        امّا - دریغ!- شاد و سخنگو نیست

                        آزرده، سر فكنده ز غم در پیش

                        افسرده، لب گزیده كه این او نیست.

 

                        آهسته - آنچنانكه نبیند كس -

                        اشكی نشسته بر سر مژگانش؛

                        وان اشك را زدوده به انگشتان

                        تا كس نداند از غم پنهانش.

 

                        اینجا زنی است خامش و سنگین دل

                        كز سرد و گرم دهر خبر دارد

                        خود را ز یاد برده كه، اینك، او

                        یك ناز دختر و دو پسر دارد.[...]

 

                        زن نیست او، كه شمع شب افروزی ست:

                        روشن چو روز كرده حریمی را،

                        از عمر خویش و عمر شبی تاریك

                        آرام و نرم، كاسته نیمی را.

 

                        گِردش چهار تن - همگی دلبند -

                        شادان كه شمع، خانه برافروزد

                        غافل كه شمع، بر سر این سودا

                        از جان خویش كاهد و تن سوزد...

            در شعر عاشقانهء سكوت سیاه ص 157، بازهم حكایت سیاهی مرموز و رازناك چشمان سیاه است:

                        [...] اینك در این سكوت شبانگاه

                        در گوش من صدای تو آید،

                        در خلوت نهان خیالم

                        یادی ز چشمهای تو آید:

 

                        آن چشمها كه شب - همهء شب -

                        عمری به چهره ام نگران بود،

                        چشمی كه در سكوت سیاهش

                        صد ناگشوده راز نهان بود.

 

                        چشمم ز چشمهای تو خواهد

                        كان گفته را گواه بیارد -

                        دردا كه این سیاهی مرموز

                        جز موج راز، هیچ ندارد!

            سه تار شكسته ص 165، كه همنام نخستین كتاب سیمین است، شعر عاشقانهء دیگری ست در وصف درگیری شاعر با سایهء خیالی معشوق. در این شعر، دل نغمه پرداز سراینده به سه تاری تشبیه می شود كه از دیدن دو نرگس مست، یكباره فرو می ریزد، بر خاك می افتد و می شكند:

                        ای سایهء او ز من چه خواهی؟

                        دست از من رنجدیده بردار

                        بر خاطر خسته ام ببخشای

                        بگذار مرا به خویش، بگذار!

                        هرجا نگرم، به پیش چشمم

                        آن چشم چو شب سیاه آید.

                        وانگه به نظر در آن سیاهی

                        آن چهرهء بیگناه آید. [...]

                        این سایه كه هر كجاست با من

                        جز جلوهء او در آرزو نیست

                        با من شب و روز و گاه و بیگاه

                        او هست و، هزار حیف، او نیست!

                        دانی كه چه نغز و دلپذیرست

                        آنگه كه سه تار نغمه ریزد؟

                        یك روز دل من آنچنان بود

                        یعنی كه هزار نغمه می زد.

                        یك شب، بر جمع نكته سنجان

                        جانم به نگاهی آشنا شد

                        غم آمد و در دلم درآویخت

                        شادی ز روان من جدا شد.

                        یكباره چه شد؟ دلم فرو ریخت

                        از دیدن آن دو نرگس مست.

                        گفتی كه سه تار نغمه پرداز

                        بر خاك دراوفتاد و بشكست...

            در شعر گریز ص 179، شاعر از عشق می گریزد؛ تنهایی را به عیش جهانی برابر می نهد؛ تیرگی تنگنای خویش را دلگشا می یابد؛ خفّاش وار به تاریكی غم، خو گرفته است و نور و نشاط را با طبع خویشتن، سازگار نمی یابد. آیا به راستی چنین است؟ آن هم به هنگام جوانی! شاید این شعر و اشعاری از این دست، از مواردی ست كه سیمین خود به آن اشاره كرده و من پیش از این نقل كرده ام.

            شعر من و شب  ص 183، وجوه  اشتراك  و افتراق  شب را با شاعر، باز می گوید:

                        چه گویم؟ چه گویم ز غمها كه دوش

                        من و آسمان، هردو، شب داشتیم

                        به امّید مردن به پای سحر

                        من و تیره شب، جان به لب داشتیم

                        من و آسمان، هردو، شب داشتیم

                        مرا دل، سیاه و ورا چهره تار

                        ورا دیدهء اختران، سوی راه

                        مرا اختر دیدگان، اشكبار

 

                        شب تیره را دشت، تاریك بود

                        مرا تیرگی بود، در جان خویش

                        من از دوری ماه بی مهر خود

                        شب از دوری مهر تابان خویش.

 

                        شب تیره را روز روشن رسید

                        مرا تیرگی همچنان بازماند

                        كتاب شب تیره پایان گرفت

                        مرا داستان در سرآغاز ماند!

جان به لب داشتن اصطلاح رایجی ست كه سیمین در نخستین دوبیتی این شعر، تعبیر شاعرانه و دلكشی از آن گرفته است. و نیز كاربُرد جناس در واژهء مهر، یك بار به معنی محبّت و یك بار به معنی خورشید، زیباست و دلنشین.

            شعر لبخند ص 185، تشبیه های بكر و بدیعی از لبخند یار، به دست داده: در بیتی، دیباچهء عشق و امید است و در بیت دیگری، به شراب خنك در جام بلور تشبیه شده كه هوس انگیز و تشنگی افزاست و جام بلور هم می تواند استعاره ای باشد برای دهان معشوق. و نیز این لبخند به خورشید نیمهء پاییز می مانَد كه به جان، گرمی و لذّت می بخشد:

                        بر لب یار شوخ دلبندم

                        خفته لبخند گرم زیبائی

                        خنده نه، بر كتاب عشق و امید

                        هست دیباچهء فریبائی[...]

 

                        چون شراب خنك به جام بلور

                        هوس انگیز و تشنگی افزاست

                        جام اوّل ز می نگشته تهی

                        جامهای دوباره باید خواست!

 

                        نقش یك خواهش است و می ریزد

                        زان لبان درشت افسون ریز

                        گرمی و لذّتی به جان بخشد

                        همچو خورشید نیمهء پائیز [...]

            در شعر جای پا ص 193، كه كتاب، نام خود را از آن گرفته، شاعر امیدواراست كه عشق تازهء وی، گودی ژرف جای پای معشوق دیرینه را خراب كند؛ جای پایی را كه بر برف گسترده دامن سالها بر جای مانده؛ بر برفی كه همچون مخمل شفّاف شیرفام در پهندشت خاطر اندوهبار وی نشسته است. این شعر را، سرشار از تشبیه و استعاره و تصویر می یابیم:

                        در پهندشت خاطر اندوهبار من

                        برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است،

                        برفی كه همچو مخمل شفّاف شیرفام

                        بر سنگلاخ وی، ره دیدار بسته است

 

                        آرام و رنگ باخته و بیكران و صاف،

                        یعنی نشان ز سردی و بی مهری من است

                        در دورگاه تار و خموش خیال من

                        این برف سالهاست كه گسترده دامن است

 

                        چندین فرونشستگی و گودی عمیق

                        در صافی سفید خموشی فزای اوست.

                        می گسترم نگاه اسفبار خود بر او

                        بر می كشم خروش كه:این جای پای اوست.

                        ?

                        ای عشق تازه، چشم امیدم به سوی توست

                        این دشت سرد غمزده را آفتاب كن؛

                        این برف از من است، تو جسم ورا بسوز!

                        این جای پا ازوست، تو او را خراب كن!

            شعر نگاه تو ص 199 را، سه سه بیتی شكل می دهد كه در پایان هریك، بیتی بند مانند آنها را از هم جدا می كند و هركدام از سه بیتیها و بندها دارای قافیهء مستقلّی ست:

                        این نگاهی كه آفتاب صفت

                        گرم و هستی ده و دل افروزاست،

                        باز - در عین حال - چون مهتاب

                        دلفریب و عمیق و مرموزاست.

                        لیك با این همه دل انگیزی

                        همچو تیر از چه روی دلدوزاست؟

                                   

                                    با چنان دلكشی كه می دانم

                                    از نگاهت چرا گریزانم؟

 

                        چشمهای سیاه چون شب تو

                        بی خبر از همه جهانم كرد

                        حال گمگشتگان به شب دانی؟ -

                        چشمهای تو آنچنانم كرد.

                        محو و سرگشتهء نگاه توام

                        - این نگاهی كه ناتوانم كرد:

 

                                    ناچشیده شراب مست شدم

                                    بی خبر از هرآنچه هست شدم.

 

                        چون زبان عاجز آیدت ز كلام

                        نگه از دیدهء سیاه كنی

                        رازهای نهان مستی و عشق

                        آشكارا به یك نگاه كنی

                        لب ببند از سخن كه می ترسم

                        گاه گفتار اشتباه كنی!

 

                                    كی زبان تو این توان دارد؟

                                    چشم مست تو صد زبان دارد.

            قطعه شعر اذان... ص 201، در قالب سه بیتیهای پیوسته سروده شده و سرشاراست از تشبیه ها و تصویرهای زیبا و دلنشین در وصف شفق؛ و در پایان، تصویری از مسجد به دست می دهد در شامگاه كه هنگام اذان مغرب است و رساندن پیام صلح و دوستی و یگانگی خدا و انسان!:

                        در پس آن قلّه های نیلفام

                        شد نهان خورشید با آن دلكشی:

                        شام بهت آلود می آید فرود

                        همره حزن و سكوت و خامشی

                        راست گوئی در افق گسترده اند

                        مخمل بیدار و خواب آتشی.

 

                        تا كه رنگ مبهمی آید پدید،

                        روز و شب در یكدگر آمیختند

                        آتش انگیزان مرموز سپهر

                        هر كناری آتشی انگیختند

                        ابرها چون شعله ها و دودها

                        سر به هم بردند و در هم ریختند

 

                        می رباید آسمان لاله رنگ

                        بوسه ها از قلّهء نیلوفری

                        زهره همچون دختران عشوه كار

                        می فروشد نازها بر مشتری

                        بیخبر از ماجرای آسمان،

                        می كند با دلبری خنیاگری.

 

                        سروها و كاج های سبزگون

                        ایستاده در شعاع سرخ رنگ

                        سبزپوشان كرده بر سر، گوئیا

                        پرنیانی چادر سرخ قشنگ

                        سودهء شنگرف می پاشد سپهر

                        بر سر كوه و درخت و خاك و سنگ.

 

                        مسجد و آن گنبد مینائیش

                        چون عروسی با حیا، سرد و خموش -

                        در كنارش نیلگون گلدسته ها

                        همچو زیبا دختران ساقدوش

                        در سكوت احترام انگیز شام

                        بانگ جان بخش اذان آید به گوش.

 

                        این صدا پیغام مهر و دوستی است

                        قاصد آرامش و صلح و صفاست

                        گوید: ای مردم! به جز او كیست؟ كیست

                        آن كه می جوئید و پنهان در شماست؟

                        - هرچه خوبی، هرچه پاكی، هرچه نور...

                        اوست

                                    آری اوست

                                                آری او... خداست...

در بیت: زهره همچون دختران... صنعت ایهام در واژهء مشتری به كار رفته است.

            غزل حریر ابر...  ص 205، حكایت  مرگ  یك عشق است  و حاوی تشبیه های لطیف و دلكشی ست مانند تشبیه سایهء ملال در رخ مهتاب گون، به حریر ابر بر رخسار ماه؛ كه خود، تشبیه های دیگری در بر دارد: تشبیه ملال به سایه، رخ به مهتاب، و ابر به حریر. و نیز تشبیه شاعر از سویی به اشك كه از دیده ای افتاده، و از سوی دیگر به آه كه از سینه ای بیرون شده است (كنایه به: از چشم معشوق افتادن و از دل وی بیرون رفتن)؛ از دیده و سینهء معشوقی كه گَردِ راه را از دامن خویش نمی زداید؛ ولی عاشق را از دامنش به دور می افكند:

                        دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود،

                        بازش هزار راز نهان در نگاه بود.

                        عشق قدیم و خاطرهء نیمه جان او

                        در دیده اش چو روشنی شامگاه بود.

                        آن سایهء ملال به مهتاب گون رخش،

                        گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود.

                        پرسیدم از گذشته و، یك دم سكوت كرد:

                        حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود.

                        از آشتی نبود فروغی به دیده اش:

                        این آسمان، دریغ! ز هرسو سیاه بود.

                        بر دامنش نشستم و، دورم ز خویش كرد -

                        قدرم نگر، كه پست تر از گرد راه بود!           

                        از دیده ئی فتاد و برون شد ز سینه ئی،

                        سیمین دلشكسته مگر اشك و آه بود.

            غزل لاله های سرخ ص 211، از تشبیه ها و تعبیرهای تازه و دلنشینی برخورداراست: یادهایی كه همچون شهابها درآسمان خیال شاعر، خطّ روشن كشیده اند؛ گردن كشیدن لاله های سرخ با ساقهء بلند خود، بهر ملامت عاشق كه از دیدن داغ و خون آنها به جرم عاشقی، عبرت نگرفته است؛ رفو كردن دلِ پاره با سوزنِ مژگان و ..:

                        گر سرو را بلند به گلشن كشیده اند،

                        كوتاه، پیش قد بت من كشیده اند

                        زین پاره دل چه ماند كه مژگان بلندها

                        چندین پی رفوش، به سوزن كشیده اند!

                        امروز سر به دامن دیگر نهاده اند

                        آنان كه از كفم دل و دامن كشیده اند.

                        آتش فكنده اند به خرمن مرا و، خویش

                        منزل به خرمن گل و سوسن كشیده اند.

                        با ساقهء بلند خود این لاله های سرخ

                        بهر ملامتم همه گردن كشیده اند

                        كز عاشقی چه سود؟ كه ما را به جرم عشق

                        با داغ و خون به دشت و به دامن كشیده اند!

                        حال دلم مپرس و به چشمان من نگر:

                        صد شعله سر به جانب روزن كشیده اند.

                        سیمین! در آسمان خیال تو، یادها

                        همچون شهابها، خط روشن كشیده اند.

            ستاره در ساغر ص 219، غزل زیبا و دلكشی ست حاكی از این كه به گمان شاعر، كج خیالی وی از آن روست كه نقش ابروی كمان مانند معشوق بر صفحهء خیالش نشسته؛ و او از سازگاری چشم و روی یار با هم در حیرت است، چرا كه روی او، سپیدی بخت است و چشم افسونگرش، سیاهی جادو! و سپیدی و سیاهی را با هم سرِ سازگاری نیست! و برخلاف حافظ كه از زلف پریشان، كسب جمعیت می كند؛ او كلاف سر در گم خیال مغشوشش را یادگار گیسوی پریشان محبوب می داند؛ و برق چشمان وی را به ستاره در ساغر و شراره در آتشدان تشبیه می كند و... :

                        صفحهء خیالم را نقش آن كمان ابروست

                        این سر بلاكش را كج خیالی از این روست.

                        چشم و روی او با هم سازگار و، من حیران

                        كاین سپیدی بخت است، آن سیاهی جادوست!

                        عقل، ره نمی جوید در خیال مغشوشم:

                        این كلاف سر در گم یادگار آن گیسوست.

                        چون ستاره در ساغر، چون شراره در مجمر

                        برق دلفروزی در آن دو دیدهء دلجوست.

                        همچو گل مرا بینی، سرخ روی و خندان لب -

                        گرچه هردمم، از غم، نیش خار در پهلوست!

                        شوخ و پرگناه است این، مست و فتنه خواه است این

                        چشم دل سیاه است این، كی عجب اگر بدخوست؟

                        با خیال آن لبها، گفته این غزل سیمین،

                        لطف و شور و شیرینی در ترانه اش از اوست...

قافیهء داخلی در بیت: شوخ و پرگناه است این... موسیقی خوش آهنگی آفریده است.

            جز چند غزل كه در پایان كتاب جای پا آمده، یك قصیده به عنوان ای زن!... ص 127 و یك مثنوی به نام دفتر اندیشه ص 195 در این مجموعه جای گرفته؛ ولی بیشتر اشعار این كتاب در قالب دوبیتیهای پیوسته سروده شده است.

3 - چلچراغ

            این مجموعه، اشعار سالهای 1335 و 1336 سیمین را در بر دارد  و همان مقدّمه ای كه بر چاپ سوّم كتاب جای پا افزوده شده، در آغاز چاپ چهارم چلچراغ هم آمده و من برخی از مطالب آن را نقل كرده ام.

            شعرهای این  مجموعه، بیشتر در قالب غزل به شیوهء كهن  سروده  شده  و می توان در آنها اثری از سبك هندی (یا اصفهانی) یافت. سیمین در گفت و شنودی با ناصر حریری دربارهء روی آوردنش به غزل، می گوید:

[...] به هرحال غزل ظریفترین شیوهء شعر كلاسیك است و مرا مجذوب خود كرده بود. اگر در این شیوه صرفاً تقلید می كردم، راه به جایی نمی بردم. امّا از همان ابتدا كوششم این بود كه در همین شیوه از گذشتگان فاصله بگیرم. در هریك از كتاب های بعدی من این فاصله به طرز بارزی آشكاراست. می دانید، كار كردن در شیوه یی كه شناخته شده و اصول آن به تثبیت رسیده است، و با ذهن ها آشنایی دیرینه دارد، بسیار مشكل است. در این شیوه خیلی سخت است كه شعری مقبول اهل نظر واقع شود، چون فوراً مسئلهء مقایسه با شاهكارهای گذشتگان پیش می آید.

از این روست كه غزلهای سیمین به تدریج، چه از لحاظ وزن و چه از حیث مضمون، از دام تقلید رها می شود و به سوی استقلال و ابتكار پیش می رود.

            بخش نخست مجموعهء چلچراغ را شاعر، خودبینی ها نام نهاده و با شعری همنام كتاب، در قالب دوبیتیهای پیوستهء نیمایی، آغاز كرده است. ص 13 :

                        با یاد دیدگان درخشان روشنت،

                        ای بس بلور شعر تراشید طبع من.

                        تا هفت رنگ مهر تو بیند در آن بلور،

                        ای بس شعاع خاطره پاشید طبع من.

 

                        از بس به رنج، این دل رنجور خو گرفت،

                        موی سیاه مخملی من سفید شد.

                        با درد انتظار چه شبها به من گذشت

                        تا چلچراغ شعر ظریفم پدید شد!

 

                        اینك در اوست شمع فروزنده بی شمار -

                        گوئی شكسته بر سرشان نیزه های نور.

                        در لاله ها چو چهر عروس از پس حریر،

                        زینت گرفته اند ز آویزهء بلور.

 

                        چشمم زند به شعلهء این، بوسهء نگاه

                        ك: این پرفروغ خاطرهء دلنواز اوست.

                        خشمم زند به پیكر آن، سیلی عتاب

                        ك: این یادگار دوری عاشق گداز اوست.

 

                        این است آن شبی كه به ناگاه بوسه زد

                        بر چهر لاله رنگ ز شرم و حیای من.

                        این است آن دمی كه به ناگاه پا كشید

                        از خاطر رمیدهء دیرآشنای من.

 

                        با دیدگان گرسنه و بی شكیب خویش،

                        می بلعم آن ظرافت و لطف و جمال را.

                        فریاد می كشم كه: ببینید، دوستان

                        این پرتو تجلّی نغز خیال را!

 

                        اینك، كنار روشنی چلچراغ خویش

                        بنشسته ام به عیش كه  اینجا نشستنی ست!

                        امّا به گوش جانم نجوا كند كسی

                        ك: این چلچراغ - با همه نغزی - شكستنی ست!

در این قطعهء دلكش و شیوا، سیمین با تشبیه ها و تصویرهای درخشان، به حقّ، به ستایش شعر خویشتن پرداخته: گاه آن را به بلوری مانند كرده كه طبع شاعرانه اش تراشیده و بسی شعاع خاطره بر آن پاشیده تا هفت رنگ مهر معشوق را در آن ببیند؛ و گاه به چلچراغی با بی شمار  شمع فروزنده  كه نیزه های نور بر سرشان شكسته و در لاله ها همچون چهرهء عروس از ورای حریر، از آویزهء بلور زینت گرفته اند. و سرانجام، این چلچراغ نغز را، به ناحقّ، شكستنی می یابد. در این شعر، زیباییهای دیگری به چشم می خورد چون: به كار گرفتن تجنیس در واژه های رنج و رنجور و چشم و خشم؛ مراعات نظیر در واژه های: درخشان، روشن، بلور، هفت رنگ، شعاع، چلچراغ، شمع فروزنده، نیزه های نور، لاله، آویزهء بلور، شعله، فروغ، و پرتو.

            در غزل شكیبا ص 19، طرز به كار بردن تعبیرها و تشبیه ها تازگی دارد:

                        گفتی كه: - مرا با تو نه سرّی، نه سری هست.

                        گر سرّ و سری نیست، نهانی نظری هست.

                        گرداب، شكیبائیم آموخت كه دیدم

                        گاه از من سودازده، سرگشته تری هست!

                        برگی ست كه پیچان به كف باد خزان است،

                        گر در همهء شهر چو من در به دری هست!

                        گشتند پی فتنه به هر گوشهء این شهر:

                        در گوشهء چشمان تو گویا خبری هست!

                        از دیده فشاندم به زر چهره بسی سیم

                        تا سفله بداند كه مرا سیم و زری هست!

                        با یاد تو گر آه برآرم، نه غمین است؛

                        خوش، آن سفر افتد كه در او همسفری هست.

                        گفتم كه: - به پای تو گذارم سر تسلیم.

                        گفتی كه: - نخواهیم كسی را كه سری هست...

 

                        چون شمع، مگر شعله زبان سخنت بود؟

                        كز سوز تو، سیمین! به غزلها اثری هست.

در این شعر هم، تكرار و جناس در سرّ و سر، تكرار و مراعات نظیر در سیم و زر، و تعبیر همسفری آه با یاد محبوب، بر زیبایی غزل افزوده است.

            در غزل ساده و روان یار نداری ص 25، سیمین از بی یاری و نداشتن وعدهء دیدار در شب مهتاب، شكوه می كند:

                        چه دلی؟ ای دل آشفته كه دلدار نداری!

                        گر تو بیمار غمی، از چه پرستار نداری؟

                        شب مهتاب همان به كه از این درد بمیری

                        تو كه با ماهرخی وعدهء دیدار نداری.

                        راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی:

                        خود نبینی؟ تو مگر دیدهء بیدار نداری؟

                        گفته بودند: به گلشن گل بی خار نیابی -

                        در شگفتم، گل من! كز چه سبب خار نداری.

                        ای سرانگشت من! این زلف سیه را زچه پیچی؟

                        كه در این حلقهء زنجیر گرفتار نداری!

                        دل بیمار ز كف رفت و جز این نیست سزایت

                        كه طبیبی پی بهبودی بیمار نداری!

                        گرچه، سیمین، به غزلها سخن از یار سرودی

                        به خدا یار نداری! به خدا یار نداری!...

            دختر ترنج ص 31، شعر زیبایی ست در قالب دوبیتیهای پیوسته، با تمثیل و استعاره و تشبیه های دلكشی چون: استعارهء آهو برای معشوقی با دو چشم آهو وار؛ تمثیل افسانهء دختر ترنج؛ تشبیه عاشق به دامن سیاه شبانگاه و معشوق به شعلهء بامدادی خورشید كه چون به دامن شب می گیرد، از آن جز دود بر جای نمی ماند؛ تشبیه عاشق به آب و معشوق به آتش كه حاصل درآمیختن آن دو، چیزی جز بخار نخواهد بود؛ و... با این همه، شاعر را كه دیگر طاقت پرهیز نمانده، بیمی از دودشدن و بخار گشتن نیست و آماده است تا در آغوش گرم و گشودهء محبوب، و در پیشِ پای وصل وی، دست از جان بشوید. در این شعر، به پندار شاعر، نگاه گرم و ملتهب و تبدار یار، لب دارد و او را می بوسد:

                        آهوی من! نگاه دو چشم تو

                        آشوب زای و وسوسه انگیزاست

                        مطبوع و دلپذیر و طرب افزاست

                        خورشید گرم نیمهء پائیزست [...]

 

                        این حال التهاب به چشمت چیست؟ - :

                        گوئی نگاه گرم تو تب دارد!

                        (می بوسدم به تندی و چالاكی)

                        ای وای... دیدگان تو لب دارد! [...]

 

                        من دامن سیاه شبانگاهم

                        تو شعلهء سحرگه خورشیدی

                        از من به غیر دود نخواهد ماند -

                        خورشید من! به من ز چه خندیدی؟

 

                        من دختر ترنج و پریزادم

                        ای عاشق دلیر جهانگیرم

                        مگشا به تیغ تیز، غلافم را!

                        كز وی برون نیامده می میرم.

                       

                        من قطره های آبم و تو آتش:

                        من با تو سازگار نخواهم شد.

                        تنها دمی چو با تو درآمیزم،

                        چیزی به جز بخار نخواهم شد..

 

                        امّا، نه، هرچه هستم و هستی باش

                        دیگر نما نده طاقت پرهیزم.

                        آغوش گرم خویش دمی بگشای

                        تا پیش پای وصل تو جان ریزم..

            در غزل دلنشین اخگر ص 37، تعبیرهای بكر و بدیعی به كار رفته است:

                        دانست چو با او به شكایت سخنم هست،

                        برجست و به یك بوسهء شیرین دهنم بست.

                        چون شرم ز عریان شدنم در بر او بود،

                        شد اخگر سوزنده و بر پیرهنم جست!

                        تب دارم و شادم كه اگر یار درآید،

                        باور نكند تا نكشد بر بدنم دست.

                        هرآه كه در حسرتش از سینه برآمد،

                        زندانی غم بود و ز زندان تنم رست.

                        این بی خبران در طلب مستی جامند

                        غافل كه نگاه تو شراب است و منم مست.

                        فارغ منشین! بوسه ز لب خواه، نه گفتار،

                        كاندر نگه گرم، هزاران سخنم هست.

            دیگر از غزلهای خوب و استوار این دفتر، غزل نیلوفر آبیست ص 39، كه در آن، سراینده، خویشتن را تشبیه می كند: به نغمهء سرداده در كوه كه پژواكش تنها به خودِ او بر می گردد؛ و به نیلوفر آبی كه تكیه برآب دارد همچنان كه او بر محبّت؛ و به نسیم، در گذار از گلشن گیتی؛ و به اخگر، در ناپایداری دولت. در مصراعی از این غزل، ترجمهء اَلاِنتظارُ اَشَدُّ مِنَ المَوت به عنوان اِرسالُ المَثَل آمده است:

                        كاش من هم، همچو یاران، عشق یاری داشتم

                        كاش من هم جان از غم بیقراری داشتم.

                        تا كشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر،

                        كاش، چون آئینه، بر صورت غباری داشتم.

                        ای كه گفتی انتظار از مرگ، جانفرسا تراست!

                        كاش جان می دادم امّا انتظاری داشتم.

                        شاخهء عمرم نشد پر گل كه چیند دوستی؛

                        لاجرم از بهر دشمن كاش خاری داشتم.

                        خسته و آزرده ام از خود گریزم نیست، كاش

                        حالت از خود گریز چشمه ساری داشتم.

                        نغمهء سرداده در كوهم، به خود برگشته ام:

                        كی به سوی غیر خود راه فراری داشتم؟

                        محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود،

                        گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم.

                        تكیه كردم بر محبّت، همچو نیلوفر بر آب:

                        اعتبار از پایهء بی اعتباری داشتم!

                        پای بند كس نبودم، پای بندم كس نبود:

                        چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم.

                        وای، سیمین! حاصلم زین سوختن افسردن است

                        همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!...

            یكی از بهترین اشعار مجموعهء چلچراغ، قطعهء دریاست ص 41، كه مضمون تازه ای دارد. در این شعر، دل شاعر همچون دریای ژرف، رازآمیز است و كسی را  به شگفتیهای درون آن،  راه  نیست. هیچ كس در ساغرِ نیازِ وی، باده از نازِ نگاه  نمی ریزد. اگرچه دل شاعر، دریاست؛ امّا از درد تنهایی، خون شده؛ در حالی كه دریا هزاران مونس دارد. در مصراعی تشبیه موج مهتاب به غبار سفید و در مصراع دیگری تصویر دویدن بوسهء باد روی دریا، دلكش و زیباست:

                        آه، ای دل! تو ژرف دریائی:

                        كس چه داند درون دریا چیست.

                        بس شگفتی كه در نهان تو هست

                        وز برون تو هیچ پیدا نیست.

 

                        تیغ خورشید - با برندگیش -

                        دل دریای تیره را نشكافت.

                        موج مهتاب - آن غبار سفید -

                        اندرین راز سبز، راه نیافت.

 

                        روی دریا دوید بوسهء باد،

                        لیك، از وی اثر به جای نماند.

                        چلچراغ ستارگان در او

                        شب شكست و سحر به جای نماند.

 

                        آه، ای دل! تو ژرف دریائی:

                        هیچكس درنیافت راز تو را.

                        كس ز ناز نگاه، باده نریخت

                        ساغر دلكش نیاز تو را.

 

                        سوختی... سوختی ز گرمی عشق،

                        همه چون یخ فسرده ات گفتند!

                        هر تپش از تو جان سختی داشت،

                        خلق، خاموش و مرده ات گفتند!

 

                        با همه تیرگی كه در دریاست،

                        بس كسان رخت سوی او بردند.

                        باز دریا هزار مونس داشت،

                        گرچه نگشوده راز وی مردند!

 

                        خون شد این دل ز درد تنهائی؛

                        كس چرا سوی او نمی آید؟

                        آه! دریاست دل، چرا در او

                        كس پی جست و جو نمی آید؟...

            در بیشتر غزلهای این كتاب، ابیات دلنشینی می توان یافت كه نمی توان از نقل آنها درگذشت.

از غزل هنوز ص 45 :

                        همچو گل، یك نفسم جا به سر سینه گرفت؛

                        سینهء غمزده زان خاطره خوشبوست هنوز.

                        رشتهء مهر و وفا شكر كه از دست نرفت:

                        بر سر شانهء من تاری از آن موست هنوز.

                        تا ز دل نالهء جانسوز برآرم، همه عمر

                        همچو چنگم سر غم بر سر زانوست هنوز.

از غزل نور شكسته ص 47 :

                        با من مبند عهد كه، چون پیچهای باغ،

                        هرجا رسیده، رشتهء پیوند بسته ای!

                        از من به سوی دشمن من راه جسته ای

                        نوری و در بلور دل من شكسته ای.

                        سیمین! ز عشق رسته ای امّا فسرده ای:

                        آن اخگری كز آتش سوزنده جسته ای.

از غزل نگاه بیگناه ص 67 :

                        تا از نگاه غیر بپوشم نگاه تو،

                        مژگان شوم به حلقهء چشم سیاه تو.

                        خواهم چو جام باده نشینم به بزم نوش

                        تا آشنا شوم به لب باده خواه تو.

                        خواهم - به رغم گوشهء میخانه های شهر -

                        آغوش خویش را كنم از غم، پناه تو.

از غزل خواب ص 75 :

                        مژگان زدی و تار دلم نغمه برآورد

                        در ساز خود این شور زمضراب تو دیدم.

از غزل شور نگاه ص 77 :

                        رخ بر رخ گلگونت می سایم و می گریم

                        تا نرگس شبرنگم بر گل گهر اندازد.

                        چون خاك، مرا یكسر بر باد دهد آخر

                        این عشق كه بر جانم هردم شرر اندازد.

از غزل گل یخ ص 109 :

                        اینچنین سخت كه آشفتهء آن چشم كبودم

                        به خدا شیفتهء هیچ سیه چشم نبودم:

                        رنگ بالای سیاهی ست كبودی، كه من اینك

                        نقش هر چشم سیه را ز دل خویش زدودم.

از غزل گل خشك ص 121 :

                        بیاد آور كه می خواهم بمیرم اندر آغوشت،

                        در آغوش سحر در آسمان گر اختری دیدی.

                        مرا مانده ست عقلی خشك و دامانی تر از دنیا -

                        بسوز، ای آتش غم! هركجا خشك و تری دیدی.

                        تو را حقّ می دهم، ای غم كه دست از من نمی داری!

                        كه با كمتر كسی این سان دل غم پروری دیدی.

                        مرا، ای باغبان دل! اگر سوزی، سزاوارم،

                        كه در گلشن نهال خشك بی برگ و بری دیدی.

                        ز سیمین یاد كن، وز نام او در دفتر گیتی،

                        اگر برگ گل خشكی میان دفتری دیدی.

در این ابیات، تشبیه ها، استعاره ها، تصاویر و تعابیری به كار رفته كه به راستی به دل می نشیند. از آنهاست: تشبیه معشوق به گل و خاطره به بوی خوش كه با یك دم سر بر سینهء عاشق نهادن، خاطرهء آن در قلب وی برجای مانده؛ تشبیه تار مو به رشتهء مهر و وفا كه شاعر، یافتن آن را بر سر شانهء خویش، نشانهء مهر و وفای یار می شمارد؛ استعارهء سرِغم كه با قائل شدن سر برای غم، آن را به چنگ تشبیه می كند كه بر سر زانو نهاده تا نالهء جانسوز از دل برآورد؛ تشبیه معشوق به پیچك كه رشتهء پیوند خود را به هرجا و هركس می بندد؛ تشبیه محبوب به نور و دل به بلور، و شكستن معشوق در دل عاشق همچون شكستن نور در بلور، و تناسب میان بلور و شكستن، و ایهام در واژهء شكستن؛ تشبیه عشق به آتش سوزنده و عاشق به اخگری كه از آن آتش جَسته و رهایی یافته امّا افسرده؛ تعبیر مژگان شدن به دور چشم سیاه یار تا نگاه او را از نگاه دیگران بپوشاند؛ و آغوش خویشتن را پناهگاه غم محبوب ساختن تا از گوشهء میخانه های شهر، بی نیازش سازد؛ استعارهء نرگس شبرنگ برای چشم سیاه شاعر و گهر برای اشك وی، و ساییدن رخ بر گونهء گلگون معشوق و گریستن تا مروارید بر چهرهء او نثار كند؛ در بیتی جمع كردن سه عنصر خاك و باد و آتش از عناصر چهارگانه؛ به رغم حكم بالاتر از سیاهی رنگی نیست، به اعتبار كبودی چشم یار، رنگ كبود را بالای رنگ سیاه دانستن؛ اشاره به مثل آتش خشك و تر را با هم می سوزد و از آتش غم، خواستن كه عقل خشك و دامان تر شاعر را بسوزاند؛... و تصاویر برآمده از به كارگیری تشبیه ها و استعاره ها.

            در غزل افسون ص 55، كه یكی از بهترین غزلهای این دفتراست، شاعر، غم عشق را آن چنان عزیز می دارد كه آماده است تا دل خویشتن را اگر با غم نسازد، از سینه برون آرد. هرگز جام دل را تهی نمی خواهد: اگر بادهء شادی دست ندهد، از خون لبریزش می كند. در برابر بوسهء معشوق، جان خویش را نثار می كند و این سودا را پرسود می یابد. جناس در دو واژهء سود و سودا كاربُرد دلكشی دارد:

                        گفتم: به جادوی وفا، شاید كه افسونش كنم. -

                        آوخ كه رام من نشد! چونش كنم، چونش كنم؟

                        از دل چرا بیرون كنم این غم كه من دارم ازو؟

                        دل را، نسازد گر به غم، از سینه بیرونش كنم.

                        در بزم نوش عاشقان، حیف است جام دل تهی

                        گر بادهء شادی نشد، لبریز از خونش كنم!

                        عاقل كه منعم می كند زین شیوهء دیوانگی،

                        گر گویمش وصفی ازو، ترسم كه مجنونش كنم.

                        او بوسه می بخشد مرا، من جان نثارش می كنم:

                        سودای پرسود ست این، بگذار مغبونش كنم!

                        سیمین! به شام هجر او، دامان نیلی رنگ را

                        از اختران اشك خود، همتای گردونش كنم.

            قطعهء نوازش ص 71، در قالب دوبیتیهای پیوسته، اعتراف شاعر را در بر دارد: اعتراف به این كه چندی ست نقش و خیال یار دیگری به پندارش درآمده و خود یارای زدودن آن را ندارد؛ از این رو نیازمند كوشش یاری ست كه مخاطَب وی در این شعراست:

                        ببین: عمری وفادار تو بودم

                        دلم جز با تو پیوندی نبسته،

                        چه سازم لیك؟ نقشی تازه چندی ست

                        به خلوتگاه پندارم نشسته.

 

                        چو شب سر می نهم بر بالش ناز،

                        خیالش در كنارم میهمان است - :

                        نمی دانی چه نغز و دلپسند است

                        نمی دانی چه خوب و مهربان است.

 

                        نمی دانی به خلوتگاه رازم،

                        خیال دلكشش چون می نشیند؛

                        همین دانم كه در دل هرچه دارم،

                        به جز او جمله بیرون می نشیند.

 

                        ز خاطر می برد با خنده ئی گرم

                        جهان را با غم بود و نبودش.

                        نمی دانی چه گرم و دلنشین است

                        نوازشهای چشمان كبودش.

 

                        بیا یك شب، خدا را، شاهدم باش

                        ببین: در خاطرم غوغائی از اوست،

                        ببین: هرسو كه می گردد نگاهم،

                        همانجا چهرهء زیبائی از اوست.

 

                        به او صدبار گفتم پای بندم -

                        چه سازم؟ گوش او بر این سخن نیست.

                        چو بستم دیده را، پیدا تر آمد -

                        گناه از اوست، دانستی؟ ز من نیست.

 

                        ببین: من با تو گفتم، كوششی كن

                        ز پندارم خیالش را بشوئی،

                        وگرنه گر دلم پابند او شد،

                        مرا بدعهد و سنگین دل نگوئی.

            چشم شوم ص 95، در قالب دوبیتیهای پیوسته، دارای مضمونی بكر و بدیع است: شب هنگام در خیال شاعر، انتقامجویی و كین توزی معشوق دیرین، به صورت چشمی پرخون مجسّم می شود و در جان او شعله می انگیزد و... :

                        دوستان! دست مرا باید برید!

                        دشنه ئی! تا درد خود درمان كنم:

                        نقش چشمی در كف دست من است؛

                        همّتی! كاین نقش را پنهان كنم.

 

                        هرشبانگه كافتاب دلفروز

                        روشنی را از جهان وا می گرفت،

                        چشم او می آمد و، پرخون ز خشم

                        در كنار بسترم جا می گرفت.

 

                        شعله می انگیخت در جانم به قهر

                        ك این توئی ای بیوفا، ای خویشكام؟

                        داده نقد دل به مهر دیگران

                        غافل از من، بی خبر از انتقام؟! [...]

 

                        یك شب از جا جستم و، دیوانه وار

                        خشمگین او را نهان كردم به دست:

                        چون بلورین ساغری خرد و ظریف

                        از فشار پنجه های من شكست!

 

                        شاد شد دل تا شكست آن چشم شوم

                        كاندر او آن شعله های خشم بود؛

                        لیك، چون از هم گشودم دست را،

                        در كفم زخمی چو نقش چشم بود!

 

                        هرچه مرهم می نهم این زخم را،

                        می فزاید درد و بهبودیش نیست.

                        هرچه می شویم به آب این نقش را،

                        همچنان بر جاست.. نابودیش نیست! [...]

            در غزل زیبای دیوانه پسند ص 123، تشبیه رخ یار در پرتو لبخند، به لاله كه در پرند مهتاب پیچیده شده باشد، تصویر بدیعی آفریده است:

                        رو كرد به ما بخت و فتادیم به بندش.

                        ما را چه گنه بود؟ - خطا كرد كمندش!

                        با آن همه دلداده دلش بستهء ما شد -

                        ای من به فدای دل دیوانه پسندش!

                        نرگس ز چه بر سینه زد آن شوخ فسونكار؟ -

                        ترسم رسد از دیدهء بد خواه گزندش.

                        شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

                        آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش.

                        در پرتو لبخند، رخش، وه، چه فریباست! -

                        چون لاله كه مهتاب بپیچد به پرندش.

                        گر باد بیارامد و، گر موج نخیزد

                        دل نیز شكیبد، مخراشید به پندش!

                        سیمین طلب بوسه ئی از لعل لبی داشت؛

                        ترسم كه به نقد دل و جانی ندهندش.

            شاعر در غزل غنچهء راز ص 129، به توصیف زیباییهای خویش می پردازد: چهره اش را در طراوت و تازگی به برگ گل ناز، نگاه رازآمیزش را به غنچهء نشكفته كه كسی را به راز درونش دسترس نیست، بوسه اش را به آتشی كه پرهیز را می گدازد، عطر نفسش را در روحنوازی به بوی خوش گل تازه و... تشبیه می كند:

                        چهره ام تازه چو برگ گل نازست هنوز،

                        نگهم غنچهء نشكفتهء رازست هنوز.

                        به درنگی دل ما شاد كن، ای چنگی عشق!

                        كه بسی نغمه درین پردهء سازست هنوز. [...]

                        سرد مهری مكن، ای شمع فروزان امید!

                        بوسه ام آتش پرهیز گدازست هنوز.

                        نفسی در بر من باش، كه عطر نفسم

                        چون شمیم گل تر، روحنوازست هنوز.

                        من خداوند وفایم، ز برم روی متاب:

                        ای بسا سر كه به خاكم به نمازست هنوز.

                        به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند

                        زانكه این سلسله دیوانه نوازست هنوز...

یك مثنوی هم در این بخش از كتاب چلچراغ آمده با عنوان چرا؟ ص 125.

            بخش دوّم این مجموعه، به نام من و دیگران با شعررقیب ص 153، آغاز می شود كه به گمان من، یكی از بهترین اشعار این دفتر به شمار می رود و از تشبیه ها و تصویرهای جانداری برخورداراست:

                        شب نخفت و تا سحر بیدار ماند،

                        نفرتی ذرّات جانش را جوید.

                        كینه ئی، چون سیلی از سرب مذاب،

                        در عروق دردمند او دوید:

 

                        همچو ماری، چابك و پیچان و نرم

                        نیمه شب بیرون خزید از بسترش،

                        سوی بالین زنی آمد كه بود

                        خفته در آغوش گرم همسرش.

 

                        زیر لب با خویش گفت: آن روزها

                        همسر من همدم این زن نبود -

                        این سلیمانی نگین تابناك

                        اینچنین در دست اهریمن نبود! [...]

 

                        آنچه كردم از دعا و از طلسم،

                        روسیاهی بهر او حاصل نشد!

                        آنچه جادو كرد او از بهر من،

                        با دعای هیچ كس باطل نشد! [...]

 

                        وه، چه شبها این دو تن - سرمست و شاد -

                        بر سرشك حسرتم خندیده اند!

                        پیش چشمم - همچو پیچكهای باغ -

                        نرم در آغوش هم پیچیده اند!

 

                        لحظه ئی در چهر آن زن خیره ماند...

                        دیده اش - از كینه - آتشبار بود،

                        در سیاهی، چهر خشم آلوده اش

                        چون مس پوشیده از زنگار بود!

 

                        دست لرزانش به سوی آب رفت؛

                        گرد بی رنگی میان جام ریخت.

                        قطره های گرم و شفّاف عرق

                        از رخ آن دیو خون آشام ریخت:

 

                        باید امشب، بی تزلزل، بی دریغ

                        كار یك تن زین دو تن یكسر شود:

                        یا مرا همسر بماند بی رقیب

                        یا رقیب سفله بی همسر شود.

 

                        پس به آرامی به بستر بازگشت

                        سر نهان در زیر بالاپوش كرد:

                        دیده را بر هم فشرد امّا به جان

                        هر صدائی را كه آمد، گوش كرد...

 

                        ساعتی بگذشت و كس پنداشتی

                        جام را بگرفت و بر لبها نهاد...

                        جان میان بستر از جسمش گریخت

                        لرزه بر آن قلب بی پروا فتاد.

 

                        دیده را بگشود تا بیند كدام

                        جامهء مرگ و فنا پوشیده بود:

                        همسرش را با رقیبش خفته دید!

                        لیك طفلش... جام را نوشیده بود!...

 

                        چون سپند از جای جست و، بی د رنگ

                        مانده های جام را، خود سركشید،

                        طفل را بر دوش افكند و دوید،

                        نعره ها از پردهء دل بركشید:

 

                        وای!... مردم! مادری فرزند كشت!

                        رحم بر چشمان گریانش كنید!

                        طفل من نوشیده زهری هولناك -

                        همّتی! شاید كه درمانش كنید...

این شعر گویا و تكان دهنده، خواننده را از سویی به همدردی با زنی می خواند كه همسرش را هرشب در آغوش زن دیگری می بیند؛ و از سوی دیگر، نفرت و انزجار وی را از جنایتی كه زن مرتكب می شود، بر می انگیزد؛ امّا در پایان، باز احساس شفقت نسبت به مادری كه ندانسته و به دست خویش، فرزندش را رهسپار دیار نیستی می كند، برانگیخته می شود.

            شب و نان ص 159 هم، از شعرهای خوب این بخش از كتاب است؛ گویای شرمندگی پدری كه   شب هنگام، با دست تهی از نان، به خانه باز می گردد؛ پدری كه حرفه اش بنّائی ست ( رخسار پر از گردی دارد و دیواری را تا نیمه، بالا برده است) و با باریدن باران، ناگزیر، دست از كار می كشد. تكرار كلمهء باز در چندین مصراع، گویای این نكته است كه در زندگی او از این شبها فراوان پیش می آید. در این شعر، تصویر چادر ماتم به سر كشیدن مهر - كنایه از به زیر ابر رفتن خورشید - زیباست. و تعبیر اندوهْ ریختنِ دیده بر آسمان، به گمانم پیشینه ای ندارد:

                        مهر، بر سر چادر ماتم كشید:

                        آسمان شد ابری و غمگین و تار -

                        باز چشم آسمان كینه توز...

                        باز باران، بازهم تعطیل كار...

 

                        قطره های اوّل باران یأس

                        روی رخسار پر از گردی چكید.

                        دیده ئی بر آسمان، اندوه ریخت،

                        سینه ئی آه پر از دردی كشید.

 

                        خسته و اندوهگین و ناامید

                        بر زمین بنهاد دست افزار خویش،

                        در پناه نیمه دیواری خزید،

                        شسته دست از كار محنت بار خویش.

 

                        باز، انگشتان خشكی، شامگاه

                        شرمگین، آهسته می كوبد به در:

                        باز، چشم پرامید كودكان

                        باز، دست خالی از نان پدر...

            شعر شیوا و سرشار از تشبیه و تصویر مرگ ناخدا ص 175 را شاعر، به آنها كه از مرگ نهراسیدند تقدیم كرده است. پیداست كه ناخدا در این شعر، مظهر همهء مردانی ست كه از جان خویشتن برای رهایی دیگران، دست می شویند:

                        شنیدم كه كشتی به دریای ژرف

                        چو آزرده از خشم توفان شود،

                        چو بر چهر دریای نیلوفری

                        شكن ها و چین ها نمایان شود،

 

                        برآید ز هرسوی موجی چو كوه

                        كه شاید به كشتی شكست آورد،

                        گشاید ز هر گوشه گرداب كام

                        كه شاید شكاری به دست آورد.

 

                        بپیچد چو زرّینه مار آذرخش:

                        دمی روشنائی زند آب را.

                        خروشنده تندر بدزدد ز بیم

                        ز دلها توان و ز تن تاب را

 

                        ز دل بركشد هر كسی ناله ئی،

                        برآید ز هر گوشه فریادها

                        بیامیزد اندر دل تیره شب

                        به فریادها نالهء بادها...

 

                        پس آنگاه كوشش كند ناخدای

                        كه بر خستگان ناخدائی كند:

                        به دریا نهد زورق و ساز و برگ

                        كسان را بدان رهنمائی كند...

 

                        چو آسوده شد زانچه بایست كرد،

                        به بالای كشتی شود مرد وار -

                        بر آن سینهء قهرمان دلیر

                        نشانهای مردانگی، استوار:

 

                        فروغی در آن دیدهء دلپذیر،

                        سرودی به لبهای پرشور او...

                        دمی اینچنین چون بر او بگذرد،

                        دل ژرف دریا شود گور او‍‍!

 

                        چو فردا به بام سپهر بلند

                        شود مهر، چون گوی زر تابناك،

                        نویسد به پهنای دریا به زر

                        كه: دریادلان را ز مردن چه باك؟...

 

                        چنین است آئین مردانگی

                        كه تا بود، این بود و جز این نبود.

                        ز من بر چنان قهرمانان سپاس!

                        ز من بر چنان ناخدایان درود!

            فریاد! ص 181، قصیدهء سیاسی - اجتماعی كوتاهی ست كه عبارتِ به آنها كه در سختی  پیمان  شكستند   را بر پیشانی دارد  و در آن، سخن می رود از وعده های سرِ خرمنی كه وفایی در پی ندارد و از امیدهایی كه به سامان نمی رسد:

                        گفتند: شام تیرهء محنت سحر شود،

                        خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.

                        گفتند: پنجه های لطیف نسیم صبح

                        اندر حریم خلوت گل پرده در شود.

                        گفتند: برگ های سپید شكوفه ها

                        با كاروانیان صبا همسفر شود.

                        گفتند: این شرنگ كه دارم به جام خویش

                        روزی به كام تشنه، چو شهد و شكر شود.

                        گفتند: نغمه های روان پرور امید

                        زین وادی خموش به افلاك برشود.

                        گفتند: ساقی از می باقی چو دردهد،

                        گوش فلك ز نغمهء مستانه كر شود.

                        گفتند: هست خضری و او رهنمای ماست؛

                        ما را به كوی عشق و وفا راهبر شود.

                        گفتند: بیگمان بت چوبین زور و زر

                        از شعله های آه كسان شعله ور شود!

                        گفتند: جغد نوحه گر - از بیم - جان دهد؛

                        قمری میان بزم چمن نغمه گر شود!

                        گفتند: شب سحر شود! امّا.. سحر نشد

                        وین شام، تیره تر شود و تیره تر شود!...

                        گفتند و گفته ها همه رنگ فریب داشت -

                        شاخ فریب و حیله كجا بارور شود؟!

                        آنان كه دم ز پاكی دامان خود زدند،

                        ننگین ز ننگشان همهء بحر و بر شود!

                        نام آوران خلق فریبند و، نامشان

                        دشنام كودكان سر رهگذر شود!

                        اندوهشان نبود ز خودكامی و عناد

                        كاین بی پدر بماند و آن بی پسر شود.

                        ای آفتاب عشق و امید! از حجاب ابر

                        ترسم به در نیائی و جانم به در شود!

                        ای شام قیرگون كه سحر از پی تو نیست!

                        دانم به سر نیائی و عمرم به سر شود!...

                        ای چشم خونفشان، مددی! تا ز همّتت

                        انشای این چكامه به خون جگر شود!

 

                        سیمین! حكایت غم خود بیش ازین مكن -

                        بگذار شرح ماتم ما مختصر شود!..

            قصیدهء كوتاه دیگری هم با عنوان جواب ص 189، تقریباً با همین مضمون، در پایان بخش دوّم كتاب آمده و نیز، یك مثنوی به نام با دردم بساز! ص 185، حاكی از این كه شاعر با همهء بی وفاییها و جداییها و  پیمان شكنیها و... به هیچ روی نمی خواهد دست از دامان امید بردارد و خویشتن را تسلیم نا امیدی كند.

4 - مرمر

            سیمین در چاپ پنجم این مجموعه كه در دست من است و در بهار 1370 صورت گرفته (و شاید در چاپ چهارم هم)، یادداشتی به تاریخ پاییز 66 با نثری شیوا و شاعرانه، افزوده كه عیناً نقل می شود:

ورقی چند از این دفتر می بایستم كاست كه حدیث جوانی بود و كاستم، بی دریغی بر شعر و با دریغی بر خویش.

اكنون، از ناشنیده ها كه هنوز رنگی و نشانی از مرمر دارند و دگرگونی غزل های تازه ام را بر نمی تابند، به تلافی كاسته ها، چیزی می بایدم افزود حكایت این هنگام كه یك قبای و دو موی بر آستانه ایستاده ام و رحیل را می اندیشم. و این نه آن رنگین تراوش بازیگوش نوراست كه از تراش بلورین دلم می گذشت. مهتاب خزان است بر جادّهء پوشیده از برگ ریخته كه ناگزیری گام را به ناله واری زنهار می كند كه:

                                         آرام، آرام، آرام...

                                                                 پائیز 66

                                                                 س. ب.

و در گفت و شنودی با ناصر حریری می گوید: در كتاب سوّم یعنی مرمر [شاعر، نخستین دفترش را به نام سه تار شكسته به شمار نمی آورد] غزل هایی داشتم كه از لحاظ زبان و تصویر به طرز چشمگیری از شعر گذشتگان فاصله گرفته بود. غزل شراب نور با مطلع ستاره دیده فروبست و آرمید، بیا! تقریباً شناسنامهء من شده است. به راستی چنین است و باید افزود كه در این مجموعه، غزلهایی از این دست، كم نیست.

            كتاب شعر مرمر هم دارای دو بخش است: بوده ها شامل اشعاری كه در چاپهای پیشین آمده؛ و افزوده ها حاوی شعرهای تازه ای كه در چاپ اخیر، افزوده شده است.

            نخستین بخش با غزل زیبای افسانهء پری ص 11، آغاز می شود. اشاره به: افسانهء نارنج و ترنج و افسونگری برای رها ساختن پری محبوس در ترنج، و قصّهء پوشیدن هفت كفش آهنین و هفت سال در به دری برای بازیافتن معشوق گریخته؛ تشبیه خویشتن به آفتاب كه بی دریغ و بی تبعیض، تن به هرسو می كشد و روشنگری می كند؛ ایهام در واژهء سیمین بری و... لطف و تازگی ویژه ای به این غزل بخشیده است:

                        خفته در من دیگری، آن دیگری را می شناس

                        چون ترنجم بشكن آنگه آن پری را می شناس

                        من پری هستم به افسون در ترنجم بسته اند

                        تا رها سازی مرا، افسونگری را می شناس

                        سوی سامانم بیا، با خود دل و جان را بیار

                        كاروانی مرد باش و رهبری را می شناس

                        هفت كفش آهنین و هفت سال آوارگی...

                        این من و فرمان من، فرمانبری را می شناس

                        نه، پری گفتم، غلط گفتم، زنی سودائیم

                        در من آشفته، سودا پروری را می شناس

                        یك زنم كز سادگی آسان به دام افتاده ام

                        خوش خیالی را نگر، خوش باوری را می شناس

                        آفتابم، بی تفاوت، تن به هرسو می كشم

                        بیدریغی را ببین، روشنگری را می شناس

                        چون گل مهتاب می رویم به باغ خاطرت

                        دیده بگشا، معنی سیمین بری را می شناس

            در غزل معروف شراب نور ص 15، تشبیه نور به شراب و دویدن آن در رگهای شب (كنایه از سپری شدن شب و فرارسیدن بامداد)؛ تشبیه یاد به شهاب و خاطر به آسمان، و تصویر خطّ زر كشیدن شهاب در آسمان (كنایه از نقش یاد معشوق در خاطر عاشق)؛ انتظار از شام تا بام شاعر برای آمدن محبوب كه به لطف و زیبایی تمام در بیت: نیامدی كه فلك خوشه خوشه پروین داشت/كنون كه دست سحر دانه دانه چید بیا/ به تصویر درآمده؛ و تقابل خوشه خوشه با دانه دانه در همان بیت؛ و... گویای راز شهرت و محبوبیت این غزل نزد همگان است:

                        ستاره دیده فروبست و آرمید بیا

                        شراب نور به رگهای شب دوید بیا

                        ز بس به دامن شب اشك انتظارم ریخت

                        گل سپیده شكفت و سحر دمید بیا

                        شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

                        پیاپی از همه سو خطّ زر كشید بیا

                        ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

                        ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

                        به وقت مرگم اگر تازه می كنی دیدار

                        بهوش باش كه هنگام آن رسید بیا

                        به گامهای كسان می برم گمان كه توئی

                        دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

                        نیامدی كه فلك خوشه خوشه پروین داشت

                        كنون كه دست سحر دانه دانه چید بیا

                        امید خاطر سیمینِ دل شكسته توئی

                        مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

            در غزل یك دامن گل ص 17، مراعات نظیر و تناسب چشمگیر بین واژه های عود و آتش و عطر و شبستان، بیتی چنین دلنشین پدید آورده است:

                        شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد

                        موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم

و بیت: كس به بزم میخواران، حال من نمی داند/ زان كه با دل پرخون، چون پیاله خندانم/ یادآور بیت زیبای زیر از حافظ است:

            با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

                                        نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

            شاعر در شعر برگریزان ص 23، آرزومند است كه دلش مانند چمن، هرلحظه رهگذری داشته باشد و با صراحت از این كه یك عمر همچون فرش خوابگاه، پایمال یك تن است، شكوه می كند:

                        پایمال یك تنم عمری چو فرش خوابگاه

                        چون چمن هرلحظه دل را رهگذاری آرزوست

حتّی ابائی ندارد از این كه داغ ننگی بر جبین روشنش زده شود:

                        داغ ننگی بر جبین روشن سیمین بزن

                        زان كه اورا از تو عمری یادگاری آرزوست

در بیت زیر تشبیه زلف به مخمل و نقره دوزی كردن غم، آن را (كنایه از سفید شدن مو در اثر غم)؛ جناس در دو واژهء باز و بازی؛ و به كار گرفتن كلمات متناسب زر و نقره در دو مصراع پیاپی، به دل می نشیند:

                        مخمل زلف مرا غم نقره دوزی كرد و باز

                        بازیش با پنجهء زربخش یاری آرزوست

در این غزل، سیمین نظر دارد به غزل مولوی با همین ردیف و با مطلع زیر:

            بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست    بگشای لب كه قند فراوانم آرزوست

 اگرچه شعر سیمین عاری از مفهوم عرفانی ست ولی همانند مولانا، آرزومند نعره برآوردن است نه نالیدن، با این تفاوت كه مولانا خود به مرحلهء نعرهء مستانه زدن رسیده و از خلق گریان و نالان، ملول است؛ امّا سیمین از آهسته و پنهانی نالیدن خویش شكوه دارد و در آرزوی نعرهء دیوانه وار برآوردن است:

                        تا به كی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟

                        همچو موجم نعرهء دیوانه واری آرزوست

و مولانا می سراید:

            زین خلق پرشكایت گریان شدم ملول      آن های و هوی نعرهء مستانم آرزوست

            غزل غنچه های ناز ص 45، سرشاراست از تشبیه ها و تعابیر و تصاویر بكر و بدیع:

                        این كه با خود می كشم هرسو، نپنداری تن است

                        گور گردان است و در او آرزوهای من است!

                        آتش سردم كه دارم جلوه ها در تیرگی

                        چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است

                        من نه باغم، غنچه های ناز من تكدانه نیست

                        پهنه دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است [...]

                        سینه ام آتش گرفت و شد نگاهم شعله بار

                        خانه می سوزد، نمایان شعله ها از روزن است

                        آه، سیمین! گوهری گمگشته در خاكسترم

                        من بمانم، او فرو ریزد، زمان پرویزن است

            باغ مهتاب ص 51، یكی از غزلهای بسیار زیبای این دفتراست كه در آن، واژهء گل نقش نمایانی دارد و تعبیرها و تشبیه ها و كاربُرد آنها همه تازگی دارند مانند: تشبیه معشوقی كه در چشم پر از اشك عاشق  نشسته، به شاخهء  نیلوفری كه در آب  می روید؛ تعبیر غنچه كردن بوسه بر لب معشوق، به اعتبار به صورت غنچه درآمدن لبها هنگام بوسیدن، و گل شدن و شكفتن آن بر سینهء سیما برنگ عاشق؛ تشبیه مستی عشق به گل و شكفتن آن در جام  می؛ و تشبیه  معشوق  یا عشق  به آذرخشی كه در جان  بی تاب عاشق می شكفد؛ و نیز تصویرهای لطیف و دلكشی كه مولود چنین تعبیرها و تشبیه هایی ست:

                        دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شكفتی

                        شاخ نیلوفر شدی در چشم پرآبم شكفتی

                        ای گل وصل! از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم

                        گرچه بشكفتی ولی در عالم خوابم شكفتی

                        بر لبش، ای بوسهء شیرین تر ز جان! غنچه كردی

                        گل شدی، بر سینهء همرنگ سیمابم شكفتی

                        شام ابرآلود طبعم را دمی چون روز كردی

                        آذرخشی بودی و در جان بی تابم شكفتی

                        یك رگم خالی نماند از گردش تند گلابت

                        ای گل مستی كه در جام می نابم شكفتی

                        بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب كردم

                        تا تو چون گلهای شب در باغ مهتابم شكفتی

                        خوابگاهم شد بهشتی، بسترم شد نوبهاری

                        تا تو، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شكفتی

            همچنین در غزل پونهء وحشی  ص 55، تعبیرها و تصویرها  همه  بكر و بدیع اند :

                        ستاره بی تو به چشمم شرار می پاشد

                        فروغ ماه به رویم غبار می پاشد

                        خدای را! چه نسیم است این كه بر تن من

                        نوازش نفسش انتظار می پاشد؟

                        خروش رود دمان، شور عشق می ریزد

                        سكوت كوه گران، شوق یار می پاشد

                        بیا كه پونهء وحشی ز عطر مستی بخش

                        بخور می به لب جویبار می پاشد

                        ستاره می دمد از چلچراغ سرخ تمشك

                        كه گرد نقره بر او آبشار می پاشد

                        چه سود از این همه خوبی؟ كه بی تو خاطر من

                        غبار غم به سر روزگار می پاشد

            و نیز در غزلهای ساقهء دمیده ص 57 و دیبای كبود ص 59 و بیشتر اشعار این مجموعه، تعبیرها و تشبیه ها، و كاربُرد آنها تازه و دلنشین است.

            ساق فریبزن ص 87، غزل شیوای دیگری ست كه در آن، شاعر در مقایسهء خویشتن با زیبایان طبیعت، خود را زیباتر جلوه  می دهد:

                        خرمن زلف من كجا؟ شاخهء یاسمن كجا؟

                        قهر ز من چه می كنی، بهر تو همچو من كجا؟

                        صحبت باغ را مكن، پیش بهشت روی من

                        سبزهء عارضم كجا؟ خرّمی چمن كجا؟

                        لاله و من؟ چه نسبتی! ساغر او ز می تهی:

                        ساق فریبزن كجا؟ ساقی سیمتن كجا؟

                        غنچه دهان بسته ئی، پیش لب شكفته ام

                        گرمی بوسه ام كجا؟ سردی آن دهن كجا؟

                        نرگس و دیدگان من؟ وای از این ستمگری!

                        در نگهم ترانه ها، در نگهش سخن كجا؟

                        بر سر و سینه ام مكش، دست كه خسته می شود!

                        نرمی پیكرم كجا؟ خرمن نسترن كجا؟

                        این همه هیچ، بهر تو، یار ز خود گذشته ئی؛

                        دوستی تو خواسته، دشمن خویشتن كجا؟

                        می روی و خطاست این، شیوهء نابجاست این

                        قهر ز من چه می كنی، بهر تو همچو من كجا؟

در مصراعی از این شعر، تجنیس در دو واژهء ساق و ساقی و تكرار صوت س موسیقی آن را خوش آهنگتر ساخته است.

            در این بخش از كتاب، چند مثنوی آمده؛ از آنهاست: جامهء عید ص 105، كه پروین وار مضمونی اجتماعی دارد و خواندنی ست:

                        سرخوش و خندان ز جا برخاستم

                        خانه را همچون بهشت آراستم

                        شمع های رنگ رنگ افروختم

                        عود و اسپند اندر آتش سوختم

                        جلوه دادم هر كجا را با گلی

                        نرگسی یا میخكی یا سنبلی

                        كودكم آمد به بر خواندم ورا

                        جامه های تازه پوشاندم ورا

                        شادمان رو جانب برزن نهاد

                        تا بداند عید، یاران را چه داد

                        ساعتی بگذشت و بازآمد ز در

                        همچو طوطی قصّه ساز آمد ز در

                        گفت: مادر! جامه ام چركین شده

                        قیرگون از لكّه های كین شده

                        بس كه بر او چشم حسرت خیره شد

                        رونقش بشكست و رنگش تیره شد

                        هر نگاه كینه كز چشمی گسست

                        لكّه ئی شد روی دامانم نشست

                        از حسد هركس شراری برفروخت

                        زان شرر یك گوشه از این جامه سوخت

                        مانده بر این جامه  نقش چشمشان

                        كینه و اندوه و قهر و خشمشان

                        گفتمش: این گفته جز پندار نیست

                        گفت: مادر! دیده ات بیدار نیست

                        جامه تنها نه كه جان فرسوده شد

                        بس كه با چشمان حسرت سوده شد

                        از چه رو خواهی كه من با جامه ئی

                        افكنم در برزنی هنگامه ئی [...]

                        یا مرا عریان چو عریانان بساز

                        یا لباسی هم پی آنان بساز!

                        این سخن گفت و در آغوشم فتاد

                        كاكلش آشفت و بر دوشم فتاد

                        اشك من با اشك او آمیخت نرم

                        بوسه هایم بر لبانش ریخت گرم

                        گفتمش: آنان كه مال اندوختند

                        از تو كاش این نكته می آموختند

                        كاخشان هرچند نغز و پربهاست

                        نقش دیوارش ز خشم چشمهاست

                        گر شرابی در گلوشان ریخته

                        حسرت خلقی بدان آمیخته

                        شادزی، ای كودك شیرین من

                        ای رخت باغ و گل و نسرین من!    

                        از خدا خواهم برومندت كند

                        سربلند و آبرومندت كند

                        لیك چون سرسبز، شمشادت شود

                        خود مبادا نرمی از یادت شود

                        گر ترا روزی فلك سرپنجه داد

                        كس ز نیرویت مبادا رنجه باد!

            دیگر مثنوی عاشقانهء نیاز است ص 109، كه از تشبیه ها و تعابیر و تصاویر تازه و دلكشی برخورداراست:

                        بی تو، ای روشنگر شبهای من!

                        بوسه می زد ناله بر لبهای من

                        در دلم از وحشت بیگانگی

                        خنده می زد لالهء دیوانگی

                        دیده ام چون نرگس غم می شكفت

                        وندرو برقی ز شبنم می شكفت

                        در بلور اشك من یاد تو بود

                        در سكوت سینه فریاد تو بود

                        مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت

                        پرده های ساز، آهنگ تو داشت [...]

                        هركجا بر تخته سنگی آبشار

                        می شكست و پیكرش می شد غبار؛

                        در غبارش باغ رؤیا می شكفت

                        وز گلش رنگ تمنّا می شكفت [...]

                        تا دلم بازیچهء ایام شد

                        بادهء عشق ترا چون جام شد

                        گر توانی جامه ام ساز و بپوش

                        گر توانی باده ام ساز و بنوش

                                                            * * *

                        نه، كه ما را رخصت دیدار نیست

                        ور بود، دانی كه جز پندار نیست

                        تو نسیم سرزمین دیگری

                        بر كویر جان من كی بگذری؟ [...]

            درآخرین مثنوی، به عنوان آشیان ص 113، سیمین پس از شرح شاعرانه ای از زندگی خود (مثال پرنده ای) خطاب به فرزندان (جوجه هایش)، به بیان چگونگی یافتن آنها به صورت چند مروارید غلطان در آشیانهء خویش؛ و سپس پروردن و سفتن آن گوهرها و بَدَل شدنشان به مرغكان خوش نوا، می پردازد:

                        جوجه هایم! نغمه خوانی ها كنید

                        در كنارم شادمانی ها كنید

                        بازهم بوی بهار آورده باد

                        آشیان را غرق گلها كرده باد

                        با شما گر خامشی بگزیده ام

                        بشنوید این نغمه را از دیده ام:

                        روزگاری جفتجوئی بوده ام

                        گرمسوز نرمخوئی بوده ام

                        بر سریر شاخه هایم بوده جای

                        بر حریر سبزه هایم بوده پای

                        آبدان در كاسهء گل جسته ام

                        سینه با الماس شبنم شسته ام

                        پرنیان آفتابم كرده خشك

                        بر پرم دست صبا افشانده مشك

                        خوانده ام بس نغمه های دلنواز

                        جسته ام دلدادهء خود را به ناز

                        كامجوئی های شیرین كرده ام

                        عیش ها با یار دیرین كرده ام

                        روزگاری بوده ام سرگرم كار

                        آشیان آورده ام در كشتزار

                        یك سحرگه دیده را وا كرده ام

                        چند مروارید، پیدا كرده ام؛

                        چند مروارید غلتان سپید

                        یك سحر در آشیانم شد پدید

                        آن گهرها را به جان پرورده ام

                        گرمشان از گرمی خود كرده ام

                        چند گاهی پیش ایشان خفته ام

                        وان گهرها را به نرمی سفته ام

                        تا گهر سفتم، شما را یافتم

                        مرغكان خوش نوا را یافتم

                        گر شما را نیست پر، اینك پرم

                        بر شما این بال و پر می گسترم

                        گر شما را ناتوان این دست و پاست

                        در تنم تاب و توان بهر شماست

                        گرچه گه در آب و گه در آتشم

                        با شما یاران و دلبندان خوشم

                        در دلم سور از شما شور از شما

                        چشم بد دور از شما، دور از شما...

چند شعر هم در قالب دوبیتیهای پیوسته در این بخش آمده؛ از آنهاست:

            نامه ص 127، كه حاكی از بی وفایی و پیمان شكنی مردی ست كه همسر و پدراست. شاعر در این شعر، طلاق را مُهر واخوردگی، و خطّ بطلان بر هستی زنی تلقّی می كند كه ناخواسته و ناگزیر، پیوند زناشویی را می گسلد! :

                        آه، ای پیك، پیك شادی بخش!

                        نامه آورده ای ز همسر من

                        نامه از او، كه روزگاری داشت

                        سایهء لطف و مهر بر سر من [...]

 

                        نامه از اوست، او كه رفت و شكست

                        عهد و پیمان مهر و یاری را

                        او كه در گوش دیگران سرداد

                        نغمهء عشق و بیقراری را [...]

 

                        می تپد دل درون سینهء من

                        نامه را وا كنم؟ بگو... چه كنم؟

                        نامه وا شد ببوسمش یا نه؟

                        با خط دلفریب او چه كنم؟

 

                        چه؟ در این نامه چیست؟ هان! این چیست؟

                        وای... فرمان افتراق من است

                        مهر واخوردگی، خط بطلان

                        بر من و هستیم، طلاق من است

            دیگر قطعهء نیمه شب ص 131، كه مضمونی بكر دارد و درآ ن، تشبیه ها و تصویرها نه تنها تازگی دارند بلكه كاملاً متناسب و زمینه ساز موضوع شعر هستند: سنگها مانند دندانهای شكسته: نامرتّب، سیاه و افتاده اند؛ بستر آبشار همچون دهنی، از غریبی به زجر جان داده؛ ماه  به  شمع  بی فروغ عزا  تشبیه شده كه دشت، همانند مرده ای در نور آن  خفته؛ نوری  كه  چون  مرده شو  بر تن دشتِ  مرده، گرد كافور می ریخته؛ رود همچون مجروحی در بستر، گریه می كرده و ناله سر می داده؛ چرا كه پایان شعر، از فاجعه ای سخن می گوید كه به زندگی مردی چند، خاتمه می دهد:

                        آبشار بلند، چون مسواك

                        تن به دندان صخره ها می زد

                        رشته های سپید سیمینش

                        بر تن صخره ها جلا می زد

 

                        سنگها چون شكسته دندانها:

                        نامرتّب، سیاه، افتاده

                        بستر آبشار، چون دهنی

                        از غریبی به زجر جان داده

           

                        ماه چون شمع بیفروغ عزا

                        دشت چون مرده خفته در نورش

                        مرده شو بود و دمبدم می ریخت

                        بر تن دشت، گرد كافورش

 

                        رود، مجروح وار، در بستر

                        گریه می كرد و ناله سر می داد

                        محتضر وار، پیچ و تاب تنش

                        گوئی از مردنش خبر می داد

 

                        در دل سخت كوه، مردی چند

                        در پی صخرهء گران كندن

                        سنگشان سخت و كارشان سنگین

                        كوه كندن نه... بلكه جان كندن [...]

 

                        در دل كوه، كنده غاری ژرف

                        سخت بی انتها و سخت دراز

                        تا از آن ره، گروه رهگذران

                        سوی دریا برند راه به ناز

 

                        لیك ایام، سفله كیشی كرد

                        كوه لرزید و صخره ها افتاد

                        چند فریاد و بعد... خاموشی

                        زندگی مرد و از صدا افتاد

 

                        چند پیكر، شكسته سینه و سر

                        خاكشان تخت و سنگ بالین بود

                        مروه ریگی كه ماند از آنان

                        كاسه و كوزهء سفالین بود

            بخش دوّم مجموعهء مرمر زیر عنوان افزوده ها حاوی اشعار تازه تری ست كه سیمین به اشعار پیشین خود افزوده است و با غزل زیر آغاز می شود:

                        دیگر نه جوانم كه جوانی كنم ای دوست؛

                        یا قصّه از آن افتد و دانی كنم، ای دوست.

                        هنگام سبكخیزی آهوی جوان است؛

                        پیرانه سر آن به كه گرانی كنم، ای دوست.

                        غم برد چنان تاب و توانم كه عجب نیست

                        نتوانم اگر آنچه توانی كنم، ای دوست.

                        در مرگ عزیزان جوان فرصت آن كو

                        تا كار به جز مرثیه خوانی كنم، ای دوست؟

                        دل مرد و در او شعلهء رقصان غزل مرد؛

                        حیف است تغزّل كه زبانی كنم، ای دوست.

                        در باغ نه آن گلبن سرسبز بهارم

                        تا بار دگر عطر فشانی كنم، ای دوست.

                        با برف زمستانی سنگین چه توان كرد

                        گر حوصلهء باد خزانی كنم، ای دوست؟

                        در سینه هوس بود و كنون غیر نفس نیست؛

                        جز این به نمردن چه نشانی كنم، ای دوست؟

                        آن است كه خود را چو غباری بزدایم

                        می باید اگر خانه تكانی كنم، ای دوست.

در شعر بالا عبارت افتد و دانی اشاره دارد به آغاز حكایتی از باب پنجم گلستان سعدی، در عشق و جوانی: در عنفوان جوانی چنانكه افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم....

            در غزل نغز و شیوای تشنگان را نوش بارد ص 141، شاعر از كینه ورزان و حاسدان و بدگویان شِكوه دارد و سپاسگزار پروردگاراست كه به او خاطری روشن بخشیده تا از سنگدلیها بگذرد؛ اگر سنگسارش می كنند، او میوه باری كند؛ اگر شاخسارش را  می بُرند، او شرمساری بَرَد همچنان كه سعدی در مقدّمهء گلستان می سراید:

            كرم بین و لطف خداوندگار       گنه بنده كرده است و او شرمسار

در بیتی از این غزل، اشاره رفته به معجون بسیار تلخی از برگ بید و بیخ كاسنی كه برای درمان تب مالاریا تجویز می شده و بیمار، تلخی آن را به امید شفا یافتن، تحمّل می كرده است؛ درحالی كه تلخی زبان هرزه گویان، شاعر را آزار می رساند بی آن كه آسیب تب را از پیكرش بزداید:

                        تشنگان را نوش بارد شاخهء نقل ترم،

                        خستگان را سایه آرد چتر شادی گسترم.

                        سنگسارم می كنند و میوه باری می كنم،

                        شاخسارم می بُرند و شرمساری می بَرم.

                        هر زمانم هرزه رویی با زبانی همچو خار

                        گوید آن لعنت كه خواهد، تا چه گوید داورم.

                        با دل همخانگان یك آسمان بیگانه ام،

                        شاید از سیاره ای در كهكشانی دیگرم.

                        همچو برگ بید و بیخ كاسنی تلخند، لیك

                        تلخشان بیرون نكرد آسیب تب از پیكرم.

                        بر تنم توفان وَزان و، من درختی استوار؛

                        كف زنان، شادی كنان، هرشاخهء بازیگرم.

                        گر بسوزند استخوانم در نیستان همچو نی

                        گوید: از ایشان گذشتم نالهء خاكسترم.

                        هركه دارد تیر زهرآلوده از كین یاحسد،

                        گویمش: اینجا نشان، اینك دلم، اینك سرم.

                        چشمهء لغزان به سنگم؛ خاطری روشن مرا

                        داده ای، یا رب، كه از سنگیندلی ها بگذرم.

این شعر را سیمین به هاشم جاوید تقدیم كرده است.

            پنجره ها بسته اند ص 143، شعر نغز دیگری ست با زبان و آهنگی دلنشین:

                        پنجره ها بسته اند، عشق پدیدار نیست؛

                        دیدهء بیدار هست، دولت دیدار نیست.

                        یار چو بسیار بود، دل سر یاری نداشت؛

                        دل سر یاری گرفت، لیك دگر یار نیست.

                        روی پریوار بود، آینه امّا نبود؛

                        آینه اكنون كه هست، روی پریوار نیست.

                        زلف سیهكار من، بس كه گرفتار سوخت،

                        تودهء خاكسترش  ماند و خریدار نیست.

                        خیل وفا پیشگان  از بر من رفته اند؛

                        مانده هوادار من  آن كه وفادار نیست.

                        حلقه به گوشان چرا  ترك ادب گفته اند؟

                        جز همه انكار من  آن همه را كار نیست.

                        گفتمشان می برم  تا بفروشم به غیر؛

                        بندهء بی شرم را  رونق بازار نیست.

 

                        ای غم بسیار من، یار من و یار من

                        باش، كه در دار دل  غیر تو دیار نیست.

                        ای دل دیوانه خو، عمر تبه كرده ای؛

                        اینْت نژندی سزا، گرچه سزاوار نیست!

                        لحظه چو گم شد مجوی، كاب روان را به جوی

                        صورت تكرار هست، معنی تكرار نیست.

 

                        بس كنم این گفته را، گفتهء آشفته را؛

                        خفته ای و خفته را  گوش به گفتار نیست.

            شعر ای قهرمان ص 147 را سیمین برای م . امید (مهدی اخوان ثالث) و خطاب به او سروده است. در این شعر، تكرار كلمهء شكست در مصراعی و تكرار صوت خ در قافیه ها و در برخی از مصرعها؛ و جناس در واژه های پاك و باك، پاك و پاكی؛ موسیقی شعر را خوش آهنگتر ساخته است. در بیتی، شاعر، كلك امید را كه رام دست و اندیشهء اوست، به مركبی مانند كرده و صفات ویژهء مركب - افشانده یال و چابك و افراخته گردن - را به خامهء او نسبت داده است:

                        ای قهرمان عرصهء شطرنج باخته،

                        وز باختن حماسهء مردانه ساخته،

                        بُردش بس است پاكی و، باكش ز باخت نیست

                        مردی كه پاك باخته، پاكی نباخته.

                        گیرم شكست، غبن شكستش روا مباد

                        بر فرق خصم اگر شكند تیغ آخته.

                        جان را به كارِ نعرهء دیوانه وار كرد

                        برقی كه خیره جسته و سیلی نواخته.

                        در خامشی هنوز به گوشم خروش اوست

                        آن موج انفجار كه دشمن گداخته.

                        ای مرد، مركب تو همین كلك رام توست

                        افشانده یال و چابك و گردنفراخته.

                        خود تاخت كن كه باد به گردت نمی رسد؛

                        منشین به انتظار سوار نتاخته.

 

                        گفتند كهنه رندی و باور نمی كنم،

                        ای ساده دل امید به رندی شناخته.

            خسته مشو ص 149، غزل مولوی وار بسیار زیبایی ست كه از لحاظ وزن به صورت چهارپاره است یعنی هرمصراع به دو پاره و هربیت به چهار پاره تقسیم می شود؛ امّا از حیث قافیهء داخلی، فقط مصراع نخست هربیت با چهارپاره (یا شعر مسجّع) مطابقت دارد (جز در مطلع غزل به علّت رعایت قافیهء اصلی) و پارهء سوّم هربیت از قید قافیه آزاد است:

                        خسته مشو، دلا، دلا،  موسم كار می رسد؛

                        باز شكاریم توئی،  وقت شكار می رسد.

                        چابك و چیره شو، دلا!  مشعل خیره شو، دلا!

                        زان كه به نیمه شب ز ره  خیل و سوار می رسد.

                        باش ترانه ساز من،  ساز و دهل نواز من؛

                        هلهله كن كه از سفر  موكب یار می رسد.

                        باش خزینهء زرم،  حقّه و درج گوهرم:

                        یار چو می زسد ز ره،  وقت نثار می رسد.

                        طرف كله نهاده كج،  كاكلش اوفتاده كج؛

                        نكهت تار زلف او  سوی تتار می رسد.

                        ضربهء سمّ اسب او  شور فكن به شهر و كو؛

                        ضربهء تو به سینه ام  بر به هزار می رسد.

 

                        آه، دلا، چه خسته ای!  سوخته ای، شكسته ای!

                        از تو سخن به پاسخم  سوخته وار می رسد.

                        آه، دلا، نزار تو!  چنگ گسسته تار تو!

                        از تو هرآنچه می رسد،  نالهء زار می رسد.

                        ای دل پرخزان من،  باد غمت از آن من!

                        خشكی و گل نمی كنی،  گرچه بهار می رسد.

                        خستهء مبتلا دلا!  پیر شدی، دلا، دلا!

                        دیر شد آن كه گویمت:  موسم كار می رسد.

            غزل زیبای تا بمانیم ص 151، پاسخی ست به شعری از فریدون مشیری به نام به سبزه درود كه  سالی هنگام بهار در بحبوحهء جنگ و آشفتگی، سه مصراع نخست آن را همراه تبریك عید برای دوستان فرستاده است. از آن جا كه نقل غزل سیمین بدون آگاهی از مضمون شعر مشیری، كامل نخواهد بود؛ ابتدا پاره هایی از شعر مشیری را می خوانیم:

                        با همین دیدگان اشك آلود،

                        از همین روزن گشوده به دود،

                        به پرستو، به گل، به سبزه درود،

                        به شكوفه، به صبحدم، به نسیم،

                        به بهاری كه می رسد از راه،

                        چند روز دگر به ساز و سرود،

                        ما كه دلهایمان زمستان است،

                        ما كه خورشیدمان نمی خندد،

                        ما كه باغ و بهارمان پژمرد،

                        ما كه پای امیدمان فرسود،

                        ما كه در پیش چشممان رقصید،

                        این همه دود زیر چرخ كبود،

                        سر راه شكوفه های بهار،

                        گریه سر می دهیم با دل شاد

                        گریهء شوق با تمام وجود! [...]

                        شاید ای خستگان وحشت دشت!

                        شاید ای ماندگان ظلمت شب!

                        در بهاری كه می رسد از راه

                        گل خورشید آرزوهامان

                        سرزد از لای ابرهای حسود

                        شاید اكنون كبوتران امید

                        بال در بال آمدند، فرود...

                        پیش پای سحر بیفشان گل

                        سر راه صبا بسوزان عود

                        به پرستو، به گل، به سبزه درود!

            اینك پاسخ سیمین:

                        گرچه در شور اشك و شعلهء آه

                        باغ را هیچ كس نكرده نگاه،

                        گرچه در دشت سرخ سوختگان

                        دیرگاهی نرسته هیچ گیاه،

                        گرچه از خرمن بنفشه و گل

                        مانده خاكستری تباه تباه،

                        گرچه ما راه خود جدا كردیم

                        با بهاری كه می رسد از راه،

                        باز از سبزه و بنفشه بگو

                        گرچه از سوز دی شدند سیاه.

 

                        بر دروغت مباد غیر درود!

                        بر فریبت مباد نام گناه!

                        دل ما را به وعده ئی خوش كن

                        شب ما را به قصّه ئی كوتاه

                        تا نمیریم و گل كند خورشید

                        تا بمانیم و میوه آرد ماه.

            در غزل نغز گفتند یا با خموشی... ص 155، قناری استعاره است برای سراینده ای كه فرمان خاموش بودن و نسرودن را نمی پذیرد و همچنان به نغمه خوانی و گوهرافشانی ادامه می دهد تا زیبا و خوانا و توانا بمیرد و پاینده بماند:

                        گفتند: یا با خموشی  خوگر شود یا بمیرد.

                        امّا به خواندن، قناری  محشر كند تا بمیرد.

                        گر یك نفس ماند از او،  آن یك نفس نغمه گردد:

                        در اوج خواندن دهد جان،  هروقت و هرجا بمیرد.

                        با مرگ او زندگانی  زاید از این نغمه خوانی؛

                        مرغی بدین ناتوانی  زینسان توانا بمیرد.

                        حكم ار شود تا نخواند،  او حكم و فرمان نداند؛

                        این داند و آن نداند،  نادان و دانا بمیرد.

                        گر نغمه اش اوج گیرد،  دیگر چه فرمان پذیرد؟

                        پاینده ماند، نمیرد  گر جمله دنیا بمیرد.

                        گر كهكشان را چو ارزن  مزد خموشی دهندش،

                        یك دانه زو برنچیند،  بی سود و سودا بمیرد.

                        یك آسمان سیرچشمی  بارد ز چشم كبودش

                        با او تمنّا همین بس  تا بی تمنّا بمیرد.

                        چندان كه بایست خوانده،  وز نغمه گوهر فشانده،

                        وامش به گردن نمانده - دیگر چه پروا؟ بمیرد.

                        این گونه مرگ قناری  زیبا بود، آه، آری!

                        بگذار زیبا بخواند،  بگذار خوانا بمیرد.

            پلك به هم می نهم ص 163، غزل مولوی وار و دلكش دیگری ست كه در آن، سیمین، به شیوایی تمام  و  با تصاویری درخشان و دلنشین از ذوق و حال خویش می سراید: با تكان دستش، نسترن می ریزد؛ پیش راهش، اختران چون ارزن ریخته اند؛ شعلهء نارنجی رنگ جنون را در نگاه روشنش، به رخ عقل سرخ می كشد:

                        پلك به هم می نهم،  باغ گل و سوسن است:

                        جلوه كنان، رنگ رنگ،  این همه گل از من است...

                        دست تكان می دهم،  ریختن نسترن؛

                        پای فرا می نهم،  خم شدن لادن است.

                        رهرو پویای جان  شد پی بودا روان،

                        جسم تهی مانده ام  خفته به پیراهن است.

                        این قفس ارزان تو!  بال زنان می روم؛

                        پیش رهم اختران،  ریخته چون ارزن است.

                        ماه كه یك هفته پیش  مریم دوشیزه بود

                        دل به كدامین فریب  بسته كه آبستن است؟

                        آه، بیا، عقل سرخ!  رنگ جنون را ببین:

                        شعلهء نارنجیش  در نگهم روشن است.

                        رقص كنان، كف زنان،  می گذرم كو به كو،

                        در كف هر كودكم  گوشه ئی از دامن است.

                        غوزهء پنبه ست مغز:  باز شد و پوش كرد؛

                        دور ز سودای او  ایزد و اهریمن است.

                        باز جوانم مگر؟  باز همانم مگر؟

                        گرچه تنم رام شد،  باز دلم توسن است.

                        باز به رفتار من،  ردّ نیاز تو را

                        پاسخ و پوزش به هم  ناز سر و گردن است.

                        باز پریرو نماند  طاقت مستوریش:

                        در به رخش بسته ای،  برشده از روزن است.

 

                        پلك به هم می نهم - وه، چه بهشتی! ببین:

                        تنگ دل كوچكم  گسترهء گلشن است.

بیتی از این شعر، اشاره دارد به بیت زیر از جامی كه حكم مَثَل یافته است:

            پری رو تاب مستوری ندارد      در اَر بندی، سر از روزن درآرد

5 - رستاخیز

            این مجموعه، شعرهای بین سالهای 1342 و 1352 سیمین را در بر دارد و مضامین بیشتر اشعار، اجتماعی ست كه با زبان تصویری و تغزّلی به بیان درآمده است. مفاهیم و تصاویر، تازگی دارند ولی هنوز در همان قالبهای كهن سروده شده اند.

            در نخستین  غزل عاشقانهء  این دفتر  به نام سایهء دالان سمن ها ص 7، می بینیم كه چگونه شاعر با همان كلمات و اركان تشبیهی كهن، زبانی نو و تصاویری تازه آفریده و طرزی كاملاً بكر و بدیع در كاربُرد واژه ها و تشبیه ها پدید آورده است. مثلاً تشبیه خزه به مخمل رنگین و لاله به یاقوت، و استعارهء گریبان طبیعت، تازگی ندارد؛ امّا استعارهء سردست دمن ها و تشبیه لاله به دگمهء یاقوت كه به سردست دمن بسته شده، كاملاً تازه است و از آنِ خودِ شاعر:

                        خفتنی شد، به خدا، بستر سرسبز چمن ها

                        گفتنی شد، به خدا، با تو در آن سبزه سخن ها

                        خزه شد مخمل رنگین به گریبان طبیعت

                        لاله شد دكمهء یاقوت به سردست دمن ها

                        وه، چه خوش وسوسهء بوسه و آغوش فزاید

                        مستی عطرِ هوس پرور و نمناك گَوَن ها!

                        خلوتی خواسته بودی كه ببوسی لب ما را -

                         وعده، در سایهء دالان فلك فام سمن ها [...]

                        به رسن های وفا، پای گریز تو ببندم

                        همچو تاكی كه ز هرشاخهء او رسته رسن ها

                        آه، سیمین! دل آن دوست به دست آر و مرنجان

                        زانكه آمد ز همه خلق جهان، سوی تو تنها.

            چشمِ لعلی رنگ خرگوشان ص 9، شعری اجتماعی ست با استعاره ها و تعبیرهای تازه. كلمات و عباراتی چون سیاهی، تیرگی، آفتاب، خرگوشان، پلنگان، آهوان سم طلایی، چراغ لاله ها، باریدن تگرگ از ابر تیره، و... همه كاربُرد استعاری دارند. تعبیر بر سینه ماندن پای سنگین زمان در حالی كه عقربكها شتابی به پیمودن ندارند، طرزی ست ابتكاری در بیان كُندی گذر زمان؛ زمانی كه با دشواری و ناهمواری قرین است:

                        تشنه می میرم كه در این دشت، آبی نیست نیست

                        وینهمه موج بلورین، جز سرابی نیست نیست.

                        خندهء این صورتكها گریه را پنهانگراست:

                        اینهمه شادی به جز نقش نقابی نیست نیست.

                        هرچه می بینم سیاهی در سیاهی - كوه كوه -

                        در پسِ این تیرگیها، آفتابی نیست نیست.

                        قاریان، آیات خوان، در حسرت حلوا و نان:

                        مرده خواران را دعای مستجابی نیست نیست.

                        پای سنگین زمان بر سینهء من مانده سخت

                        عقربكها را، به پیمودن، شتابی نیست نیست.

                        آهوان سم طلائی را بگو كاین دشت را

                        از چمنها، مخمل بیدار و خوابی نیست نیست.

                        چشمِ لعلی رنگ خرگوشان این كُهسار را

                        دیگر از بیم پلنگان، تاب خوابی نیست نیست.

                        در سر سودا فروش ما، خماری هست هست

                        بر لب بی ناز و نوش ما، شرابی نیست نیست.

                        بس كه بر صحرا ز ابر تیره می بارد تگرگ،

                        بر چراغ لاله ها دیگر حبابی نیست نیست.

                        آه سیمین! بازگشت ناله پاسخگوی توست:

                        همزبان كوه را جز این جوابی نیست نیست...

            در غزل نغز و عاشقانهء رگبار بوسه  ص 11، استعارهء  لعل  برای لب، سابقه ای طولانی و مكرّر دارد؛ ولی استعارهء گل مرجان، كنایه از اثر بوسهء آن لعل بر گردن، تازه و دلنشین است. شاعر در این شعر، تردامنی یك شبهء خود را به رخ خشكی پرهیز می كشد كه جان او را فرسوده است؛ و در این میان، تضادّ و تقابلی كه در خشكی و تری هست، به چشم می خورد. در این شب وصل، پیراهن فانوس به پیراهن شاعر كه شمع فروزندهء عشق را در بر دارد، رشك می بَرَد؛ تنها شبنم یك بوسه برای چنین عاشقی كه خرمنی از  گل است  نه  یك  گلبرگ، بسنده  نیست، بلكه  رگبارِ  بوسه  می بایدش؛ پیمانهء سیمین تنش از می عشق لبریز است: باده ای كه از او زنی مردافكن ساخته و پرداخته است. در بیتی از این شعر، رابطه و تناسب در كلمات مریم و نخل و آبستنی، مراعات شده است:

                        ای با تو درآمیخته چون جان، تنم امشب!

                        لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب

                        مریم صفت از فیض تو - ای نخل برومند! -

                        آبستن رسوائی فردا، منم امشب

                        ای خشكی پرهیز كه جانم ز تو فرسود!

                        روشن شودت چشم، كه تردامنم امشب

                        مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم

                        از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب

                        آن شمعِ فروزندهء عشقم كه بَرَد رشك

                        پیراهن فانوس، به پیراهنم امشب

                        گلبرگ نیم، شبنمِ یك بوسه بَسَم نیست

                        رگبار پسندم، كه ز گل خرمنم امشب

                        آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست!

                        تنها نه به صورت، كه به معنی زنم امشب

                        پیمانهء سیمین تنم، پر می عشق است

                        زنهار ازین باده، كه مردافكنم امشب!...

            قصّهء نیلوفر ص 15، غزل عاشقانهء دیگری ست سرشار از تصویرهای درخشان مانند: نیلوفری كه همچون زورقی سیمین بر آب، در هزار دایرهء سیم ناب جای دارد؛ تشبیه شبنم به ستاره و دمیدن آن بر سبزه؛ استعارهء  بلور روان  برای آب در چشمه ها؛ تشبیه دستِ نوازش به نسیم و رها بودن آن بر سینه ای به لطف و روشنی آب؛ تصویر صحنه ای كه بر اثر وزش باد، درختان، غربال گونه، تكان می خورند و آفتاب از خلال شاخ و برگ آنها، سیم و زر نثار دو دلداده می كند؛ و... :

                        نیلوفری كه زورق سیمین بر آب داشت

                        جا در هزار دایرهء سیم ناب داشت.

                        بر سبزه ها ستارهء شبنم دمیده بود

                        در چشمه ها بلور روان پیچ و تاب داشت [...]

                        دست نوازشِ تو رها بود، چون نسیم

                        بر سینه ئی كه روشنی و لطف آب داشت [...]

                        غربال سبز فام درختان، به دستِ باد

                        بر ما نثار سیم و زر از آفتاب داشت [...]

            قطعه شعر رسالت ص 17، خطاب به شاعرانی ست كه به گمان سراینده، صراحی ده قرن اعتبار شعر فارسی را با خامه های لاغر و الفاظ بی هدف نارسا و افكار زبون خویش، بر سنگ می شكنند. در این شعر هم، تشبیه ها و تعبیرهای نامكرّری به كار رفته؛ اگرچه به اقتضای مضمون، از لطافت و ظرافت غزلهای دیگر سیمین، بهره ور نیست:

                        ای خامه های لاغرتان، ساقه های خشك

                        روئیده در صحاری فقرآشنای خشك!

                        ای مغزهایتان، لزج بویناك عجز

                        ماسیده در سفال تهی كاسه های خشك!

                        ای فكرتان زبونی شب تاب بینوا

                        بیزار از آفتاب و ملول از هوای خشك!

                        ای پُر فریب یاوه فروشان دوره گرد

                        انباشته به دامن تر، عقل و رای خشك!

                        از دختران شعر، غبار آفریده اید

                        چون اژدها به یك نفسِ مرگزای خشك!

                        گفتی رسالت است؟ دریغا ضلالت است

                        این چند لفظ بی هدف نارسای خشك:

                        یادآورِ دریغ و زوال شكفتگی ست

                        چون خار و خس كه مانده ز بستانسرای خشك

                        از دستتان صراحی ده قرن اعتبار

                        بر سنگ راه می شكند با صدای خشك!...

            غزل بسیار شیوای آخرین برگ ص 19، خزان طبیعت را با تشبیه ها و تعبیرها و تصویرهای تازه و روشن و زیبا وصف می كند: آخرین برگ پاییزی كه بر شاخهء چنار آویزان است، امیدوارانه به زندگی آویخته امّا امیدی كه از آن مرگ می بارد نه زندگی! غنچه هایی كه با سرِ خمیده و تن افسرده بر شاخه ها آویزان اند، تصویر به دار آویخته ها را به خاطر می آورند؛ خوشهء انگوری گریزان از آسیب دست خوشه چین، به چراغ لاله  تشبیه شده كه بر طاق مزاری آویزان است؛ و... سرانجام، این اشك گرم شاعراست كه در انتظار بهار، پیكر لرزان خود را بر سرِ مژگان وی آویخته است:

                        زندگی را در امیدی مرگبار آویخته

                        آخرین برگی كه بر شاخ چنار آویخته

                        غنچه ها خم كرده سر، افسرده تن، بر شاخه ها -

                        تا چه كس این نازنینان را به دار آویخته

                        خوشهء انگوری از آسیب دستی در گریز،

                        چون چراغ لاله، بر طاق مزار آویخته

                        تا زمستان راه جوید سوی گورستان باغ،

                        ناودان، قندیل یخ در رهگذار آویخته

                        همچو حسرت بهرگان، بادام بن، در گوش خویش

                        كهربای صمغ را، چون گوشوار آویخته

                        آسمان بشكسته زرّین هودج خورشید را

                        چرخ او را در فضائی پرغبار آویخته

                        اشك گرمی بر سر مژگانم از بهر نثار

                        پیكر لرزنده را در انتظار آویخته

                        باغ شد ویران و سیمین پیچك اندیشه را

                        در سپیدار خیال نوبهار آویخته...

در این شعر، تناسب و مراعات نظیر، از سویی بین كلماتِ: مرگ، دار، مزار، گورستان؛ و از سوی دیگر میان واژه های: برگ، غنچه، شاخه، خوشه، لاله، چنار، بادام بُن، صمغ، پیچك، سپیدار؛ و نیز بین آسمان، خورشید، چرخ، فضا؛ دیده می شود. و طرز به كار گرفتن واژه ها به خوبی طبیعت خزان زده را مجسّم می كند. شاید هم، آن جا كه شاعر از دار و ویرانی باغ و خیال نوبهار سخن می گوید، كنایه و استعاره ای در كار باشد!

            در غزل انتقادی - اجتماعی دنیای كوچك من ص21، سیمین دلایل انزوای خود را از جامعهء نا به سامانی كه غرقه در فساد و تباهی ست، بر می شمارد:

                        وقتی كه سیم حكم كند، زر خدا شود

                        وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

                        وقتی هوا، هوای تنفّس، هوای زیست،

                        سرپوش مرگ، بر سر صد ها صدا شود

                        وقتی در انتظار یكی پاره استخوان

                        هنگامه ئی ز جنبش دم ها بپا شود

                        وقتی به بوی سفرهء همسایه، مغز و عقل

                        بی اختیار معده شود، اشتها شود

                        وقتی كه سوسمار صفت پیش آفتاب

                        یك رنگ، رنگها شود و رنگها شود...

                        وقتی كه دامن شرف و نطفه گیرِ شرم

                        رجّاله خیز گردد و پتیاره زا شود،

                        بگذار در بزرگی این منجلاب یأس

                        دنیای من به كوچكی انزوا شود!

            آسمان خالی ست ص 27، شعری ست اجتماعی - سیاسی در جامهء استعاره و تصویر و تغزّل:

                        آسمان خالی ست، خالی، روشنانش را كه برد؟

                        تاج ماهش، سینه ریز كهكشانش را كه برد؟

                        گیسوان شب پریشان است چون آشفتگان

                        موی بند نیلی پولك نشانش را كه برد؟

                        از كمانگیر شهابش، كس نمی بیند نشان

                        تیرهایش را كه بشكست و كمانش را كه برد؟

                        باغبان تنهاست، تنها، گِرد او جز خار نیست

                        بید مِشْكش را، گلش را، ارغوانش را كه برد؟

                        آن چنار دیرسال آزرده از بیهودگی ست -

                        آشیانِ مرغكان نغمه خوانش را كه برد؟

                        جویبار از لذّت همبستری، سرشار نیست

                        پیچ و تاب نرم سیماب روانش را كه برد؟

                        پیش از این ها این زمین را آسمانی سبز بود

                        نیست اینك جز سیاهی، آسمانش را كه برد؟

            غزل شكوه نور در آویزهء بلور ص 35 نیز، شعری اجتماعی - سیاسی ست با استعاره ها  و  تصویرهای  گویا  و  زیبا، و  واژه های  نمادین  نور و ماه  و توفان. شاعر با بی صبری در جستجوی شتاب نوراست و در پی یافتن نشانی دلهای ناشكیبا! پابرهنه ای ست كه بار امید بر دوش بسته و در انتظار خبری ست كه آن سرزمین دور را به او نشان دهد؛ در طلب امنیت خوابگاهی در حریر و توراست، چرا كه توانِ خواب روی سینهء سنگ خارا ندارد؛ از خاموشی حقارت آمیز، بیزاراست و خروشناكی توفان پرغرور را می طلبد؛... :

                        درنگ می كُشدم، پس شتاب نور كجاست؟

                        نشان منزل دلهای ناصبور كجاست؟

                        به پابرهنهء بر دوش بسته بار امید

                        خبر دهید كه آن سرزمین دور كجاست؟

                        به روی سینهء خارا، توان خوابم نیست

                        امان خوابگهی در حریر و تور كجاست؟

                        نهفته مردمك ماه زیر پلك افق -

                        كجاست جلوهء این آسمان كور؟ كجاست؟

                        نگاه تشنه ام، ای شب، سرود ناكامی ست؛

                        به جام یشم تو آن قطره های نور كجاست؟

                        دل از تموّج رنگین آرزو خالی ست

                        شكوه نور در آویزهء بلور كجاست؟

                        میان معبد این سینه های بی معبود

                        بخور شیفتگی، عطر عشق و شور كجاست؟

                        حقارت است و خموشی در این تنفّس برگ -

                        خروشناكی توفان پرغرور كجاست؟

                        به قلبها ز محبّت، نوشته نیست خطی

                        نشان و نام بر این سنگهای گور كجاست؟

            غزل عاشقانهء آهوی دستهایت ص 37، بهره ور از تشبیه ها و تصویرهای تازه و دلنشین، از عشق و وفاداری شاعر به معشوق می سراید؛ معشوقی كه تندیس ایثار و مردمی ست:

                        ای آبی دو چشمت، هفت آسمانِ دیگر

                        خندیده در نگاهت، رنگین كمان دیگر

                        ای در تن تو جاری، سیماب كهكشان ها

                        تا با توام چه خواهم، از كهكشان دیگر؟

                        پرواز بوسه ات را، گاهِ فرود و راحت

                        جز سینهء كریمم، كو آشیان دیگر؟

                        چون ساقهء بهاری، از جوش عشق روید

                        پیوسته از وجودم، برگ جوان دیگر

                        ایثار و مردمی را، تندیس اگر بسازم

                        غیر از تو كی پسندم، در او نشان دیگر؟

                        دیوار اگر شكستم، جز بر تو، دل نبستم

                        نامهربان نشستم، با مهربان دیگر

                        آهوی دستهایت، در سبزه زار زلفم

                        هرگز نشان نبیند، از آهوان دیگر

                        در باورم نیاید، دور از تو زندگانی

                        در پیكرم نگنجد، غیر از تو جان دیگر.

            غزل ساده و روان گفت و گو ص 43، طرز و مضمونی بكر و بدیع دارد: معمولاً در غزلهایی از این دست، عاشق، همه نیازاست و معشوق، همه ناز؛ در حالی كه در این غزل، نیاز معشوق، بیش از نیاز عاشق است  و تقاضای بوسه و پیوند او را نه تنها با اشتیاق  پذیرا  می شود، بلكه  هر مانع  و  رادع  احتمالی را هم از  پیش پای وصل بر می دارد:

                        گفتی كه می بوسم تو را، گفتم تمنّا می كنم

                        گفتی اگر بیند كسی؟ گفتم كه حاشا می كنم

                        گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟

                        گفتم كه با افسونگری، او را ز سر وا می كنم

                        گفتی كه تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا؟

                        گفتم كه با نوش لبم، آن را گوارا می كنم

                        گفتی چه می بینی - بگو - در چشم چون آئینه ام؟

                        گفتم كه من خود را در او، عریان تماشا می كنم

                        گفتی كه از بی طاقتی، دل قصد یغما می كند

                        گفتم كه با یغماگران - باری - مدارا می كنم

                        گفتی كه پیوند تو را، با نقد هستی می خرم

                        گفتم كه ارزان تر ازین، من با تو سودا می كنم

                        گفتی اگر از كوی خود، روزی تو را گویم: برو؟

                        گفتم كه صد سال دگر، امروز و فردا می كنم

                        گفتی اگر از پای خود، زنجیر عشقت وا كنم؟

                        گفتم ز تو دیوانه تر، دانی كه پیدا می كنم...

            فراموشت نمی كردم ص 49، سوگنامه ای ست كه سیمین برای مادر گرانمایهء خویش سروده است:

                        سخن دیگر نگفتی، ای سخن پرداز خاموشم!

                        فراموشت نمی كردم، چرا كردی فراموشم؟

                        ز سردیهای خاك تیره، آغوشت چه می جوید؟

                        چه بد دیدی، چه بد دیدی، ز گرمیهای آغوشم؟

                        نه چشم بسته بگشائی، نه راه رفته بازآئی،

                        به مرگت بار تنهائی، چه سنگین است بر دوشم!

                        به جز در دیده ام، كی می پسندیدی سیاهی را؟

                        نمی بینی مگر اكنون كه سر تا پا سیه پوشم؟

                        تو آگه كردی از لفظم، تو ساغر دادی از شعرم

                        به دلخواه تو می گویم، به فرمان تو می نوشم

                        نه باهوشم نه بیهوشم نه گریانم نه خاموشم

                        همین دانم كه می سوزم، همین دانم كه می جوشم

                        پریشانم، پریشانم، چه می گویم؟ نمی دانم؛

                        ز سودای تو حیرانم، چرا كردی فراموشم؟

            شعر انتقادی - اجتماعی زبان اندیشه ها ص 51، خطاب به ریاكاران و شكمبارگانی سروده  شده  كه  شاعر، زبان  گفتار آنان  را  باور  ندارد، امّا  زبان  ساكت اندیشه هایشان را  می خواند؛ و  برای  گشودن  هر  طلسمی  كه  می بندند، دعایی  می شناسد؛ پنجهء  مشكل گشایی دارد و می تواند بند هرمشكل را كه بر پایش می زنند، به آسانی بگشاید:

                        صورتك بر چهره بستید و، شما را می شناسم

                        روی، پنهان كرده اید امّا صدا را می شناسم

                        شرم را بر آستان لقمه ها كردید قربان -

                        من گدایان زبون بی حیا را می شناسم

                        همچو گرگ از اشتیاق طعمه لبریزید، آری

                        معنی این خندهء دندان نما را می شناسم

                        باورم را آشنائی نیست با گفتار لبها

                        من زبان ساكت اندیشه ها را می شناسم

                        هست زندانی سیه در پشت این دیوار رنگین

                        از ورای رنگ دلسوزی، ریا را می شناسم

                        اشك تمساح است این، در آرزوی طعمه ریزد

                        من به ساحل، مردمی بی دست و پا را می شناسم

                        گر طلسمی بسته گرداند، دعائی می گشاید

                        می شناسید آن طلسم و این دعا را می شناسم

                        صورتك از چهره بگشائید، ای پتیاره دیوان!

                        من شما را می شناسم، من شما را می شناسم...

            شاید كه مسیحاست... ص 61، شعری ست سرشار از امید و باور و شور و شادی؛ و در آن، واژه های نمادین خورشید و نور و صبح، تجلّی می یابند:

                        زهدان افق بارور از نطفهء نوراست

                        خورشید، جگرگوشهء این ظلمت كوراست

                        فرداست كه بر وسعت این بام كشد تن

                        آن صبح كه از باور چشمان تو دوراست

                        فردا، رخ خورشید برآن قلّهء پربرف

                        تصویر گل كوكب و گلدان بلوراست

                        بر پهنهء این آبی پاكیزهء مرطوب

                        آن قوس قزح نیست كه دروازهء نوراست

                        یك دسته شعاع است نمایان ز پس ابر:

                        شاید كه مسیحاست كه در حال عبوراست...

                        این چیست؟ امید است، نشاط است، هوا نیست

                        در هر دم و هر بازدمم، شادی و شوراست

                        بر سبزهء چشمان نوازشگر یاران

                        شاباش نشاط است و گل افشان سروراست

                        در باغ دلم بوتهء باور، شده پرگل؛

                        صبح است - خدا را - نه فریب و نه غروراست.

            امّا در شعر اجتماعی - سیاسی غبار سرب ص 71، شاعر، غرقه در یأس و حسرت، همهء آن چه را كه در پیرامون خویش می بیند، به زیر سؤال می برد: چرا زمین، نیزار زوبینها و فضا، خونین است؟ چرا  پلكهایم درِ شادی را  به روی چشمانم می بندند و بلور اشك، مژگان مخمل وارم را آجیده است؟ چرا باید به خواری، بندگی را گردن نهاد؟ چرا سمند نام آوران، چوبین است؟ چرا از امواج فضا غبار سرب می ریزد و هوای زیستن چنین سنگین است؟ و... :

                        زمین نیزار زوبینها، فضا خونین چرا باید؟

                        زمین و آسمان من، بدین آئین چرا باید؟

                        به چشمم پلكها هر دم، در شادی چرا بندد؟

                        ز اشكم، مخمل مژگان، بلورآجین چرا باید؟

                        به همّت سروریها را، اگر امكان نمی بینم،

                        به خواری بندگیها را، چنین تمكین چرا باید؟

                        نگاهم، نور در آئینهء گردون نشد، باری،

                        غبار خفته بر دیوار پولادین، چرا باید؟

                        مجال تاختن حاصل نشد، كرسی سواران را

                        سمندِ دولت نام آوران، چوبین چرا باید؟

                        ز امواج فضا، گوئی غبار سرب می ریزد

                        هوای زیستن، یارب چنین سنگین چرا باید؟ [...]

                        سخن در سینه می میرد، زبان در كام می پوسد

                        فغان بر لب نم