گزارش گمان شکن

شرح و ترجمهء متن پازندِ

شكند گمانيك ويچار

اثر مردان فرّخ پسرِ اورمزد داد

 تاليف

پروين شکيبا


پيشگفتار

        اين كار را من سی و چند سال پيش، در روزگار جوانی، در سرزمين زادگاهِ خويش - ايران - آغازكردم و تا نيمه به پيش بردم؛ امّا نتوانستم به پايان برسانم. درآن سالها، دو وظيفهء خطير را باهم برعهده داشتم و نمی خواستم خود را از انجام آنها به نحوِ احسن، بازدارم: طبيعت در نهادم سرشته بود كه وظيفهء مادری را در مرتبهء نخست قراردهم؛ و پدری فرزانه و بزرگوار به من آموخته بود كه كارِ پُرارجِ معلّمی را دستِ كم نگيرم و ساده و آسان نپندارم. ازاين رو، آن كارِ ناتمام، روزگاری دراز به يك سو نهاده و به دست فراموشی سپرده شد. سالهای پياپی همراه و همگام با جوانی و شادابی، سپری شد و زمانِ بازنشستگی فرارسيد. فرزندان، بزرگ شدند و شاگردان، پراكنده گشتند. سرانجام، دراين جهان فراخ، درگوشه ای دورافتاده از ميهن، فـراغتی دست داد و يادِ كارِ ناتمامِِ از خاطر گريخته، زنده شد. درصددِ اِتمام آن برآمدم. كارِ آسانی نبود: رشتهء پيوند با دانسته های پيشين، گسيخته بود و نيروی جوانی و يادگيریِ  دوباره، سستی گرفته بود. كار به كندی و دشواری پيش می رفت تا سرانجام، به پايان رسيد. هرگز آن را كاری كامل و عاری از خطا و اشتباه نمی دانم؛ امّا می توانم بگويم كه در حدِّ توان خويش كوشيده ام تا ترجمه ای فراهم آورم به فارسی از يك متنِ پازند به نام شكند گمانيك ويچار كه نشان دهم چگونه تا مدّتها پس از غلبهء اسلام، حتّی ايرانيانی كه جلای وطن نكرده بودند و در ايرانِ با دين رسمی اسلام، زندگی می كردند، برای اثبات برتری كيش و آيينِ ديرينهء خود و دفاع از آن در برابر دين رسمی كشور و اديان و مذاهب و فرقه های ديگر كه در آن دوران، درخفا وجود داشته اند و در دورهء خلافت مأمون خليفهء نسبةً آزاد فكر عبّاسی جانی تازه يافته بودند، تمام سعی خود را به كار برده اند و نيز كتابها و رساله هايی در ردّ و انتقاد اديان ديگر تأليف كرده اند. ولی متأسّفانه جز نامی از آن نوشته ها برجای نمانده؛ مگر شمارهء اندكی كه توسّط پارسيان به هندوستان برده شده است. از آن ميان، يكی همين كتاب شكند گمانيك ويچار است تأليف مردان فرّخ پسرِ اورمزد داد كه ظاهراً در اواسط قرن نهم ميلادی برابر با نيمهء اوّل قرن سوّم هجری می زيسته است.

        دربارهء مؤلّف و تاريخ زندگی وی، جز اين كتاب، سند ديگری در دست نيست. ازاين رو نمی توان تاريخ دقيق تأليف كتاب را معيّن كرد. امّا بدون ترديد می توان آن را از تأليفات دورهء تسلّط اسلام بر ايران دانست؛ زيرا اگرچه درآن صريحاً اسمی از اسلام و قرآن برده نشده، ولی از اشاره هايی كه نويسنده به ويـژه راجع به سقوط ابليس می كند، همچنين از مطالبی كه درباب يازدهم مورد بحث قرار می دهد، شكّی باقی نمی ماند كه اشارهء او به قرآن است؛ امّا چون اسلام، دينِ رسمی كشور بوده است، همچون ديگر نويسندگان متنهای پهلوی، با كمال احتياط از ذكـر نام اسلام و قـرآن و پيغمبر اسلام، خودداری می كند؛ درحالی كه از موسی و مسيح و مانی به صراحت نام می برد و اصول عقايدشان را مورد انتقاد قرار می دهد. از اين گذشته، در بابِ يازدهم چند بار به كلمهء معتزلی برمی خوريم كه نام يكی از فرقه هایِ معروف اسلامی ست. به علاوه، اشاراتی كه نويسنده به اشخاص و كتابهای مورد استفادهء خود می كند، می تواند راهنمای ما باشد برایِ تعيين زمان تقريبی تأليف كتاب. مثلاً از شخصی به نام آذرپادياوندان، نام برده می شود كه در كتاب آذرفرنبغ از تعليمات وی نقل شده؛ ولی در كتاب ديگری اسمی از او به ميان نيامده است. ديگر، آذرفرنبغ پسرِ فرّخزاد كه برگزيده هايی از رساله های مذهبی او در كتاب چهارم و پنجم دينكرد ديده می شود؛ و در رسالهء پهلوی گُجَسته اَباليش هم، مباحثهء آذرفرنبغ پسرِ فرّخزاد، پيشوای بهدينان پارس با اَباليش زنديق درمحضرمأمون، خليفهء عبّاسی (218-198ه.ق.) شرح داده شده است؛ بنابراين، می توان او را معاصر مأمون دانست. ديگری، روشن پسرِ آذرفرنبغ كه مؤلّف كتاب شرح روشن است و نام وی بارها در تفسيرِ پهلویِ متن اوستا آمده؛ و اگر باور داشته باشيم كه اين روشن، پسرِهمان آذرفرنبغ همزمان مأمون است، بايد تأليف شرح روشن را در زمانی پس از مأمون بدانيم. و درنتيجه، تأليف كتاب شكند گمانيك ويچار هم بايد پس از زمان روشن و يا دستِ كم در زمان او صورت گرفته باشد. و نيز، چون هيچيك از عبارات و اشاراتی كه مردان فرّخ از كتابِ دينكرد می آورد، در هفت كتاب فعلی دينكرد ديده نمی شود، می توان تصوّر كرد كه مطالب مذكور از كتاب اوّل و دوّم دينكرد گرفته شده باشد كـه فعلاً در دست نيست و چنان كـه از پايان كتاب دينكـرد بـر می آيد: هفت جلد آن در تاريخ 1020 ميلادی از دو جلد اوّل آن جدا شده است.[1] بنابراين، مردان فرّخ در زمانی كه هنوز كتاب اوّل و دوّم دينكرد وجود داشته، از آن بهره گرفته است. به هرحال، تاريخِ تقريبی تأليف كتاب شكند گمانيك ويچار بنا بر آن چه وست و هدايت و مناس پنداشته اند، نيمهء قرن نهم ميلادی ست. نويسندهء آن، مردان فرّخ چنان كه از نام او و پدرش اورمزد داد پيداست، كيش زردشتی داشته و اگرچه خود را در پايهء شاگردی معرّفی كرده نه آموزگاری، ولی برای خويشتن، رسالتی قائل بوده در دفاع از آيين خويش و اثباتِ آن، و ردّ و انكار اديان ديگر؛ و خواسته با تأليف اين كتاب، حقّانيّتِ كيش خود را كه در نتيجهء تحقيق و تتبّع در مذاهب و مسالك ديگر، و شركت در مباحثه ها و مناظره های دينی و حتّی مسافرت به بسياری از كشورهای دور و آن سوی دريا ازجمله هندوستان برخودش ثابت شده است، به ديگران هم بقبولاند. و نيز، اشاره دارد به اين كه آن چه در اين كتاب، گِرد آورده، دستچينی از نوشته های دانايان و دستورانِ پيشين است؛ و جای جای، نام آنان را با تقديس و احترام يادآور شده است. اشاره ای كه مردان فرّخ دربارهء سفر به سرزمين هندوستان دارد، ثابت می كند كه وی در ايران می زيسته و از پارسيان هندوستان نبوده است. و نيز، پرسشهايی كه شخصی به نام مهريار پسرِ مهمادِ اصفهانی[2] از او می كند و پاسخ می گيرد، دليل ديگری ست بر اين كه مردان فرّخ در ايران می زيسته و كتاب شكند گمانيك ويچار را در ايران به پهلوی نوشته است؛ ولی آشكار نيست كه در چه زمانی اين كتاب را به هندوستان برده اند و كی متن پهلوی آن از ميان رفته است. دليل ديگری كه شايد بتوان اقامه كرد بر اين كه مردان فرّخ مقيم ايران بوده، اين است كه وی با وجود سفر به هندوستان و آشنا شدن با فرقه ها و مسلكهای مختلفی كه در آن سرزمين وجود داشته، ردّ و نقد آن مذاهب را وجههء همّت خود قرار نداده است. اين نكته می رساند كه آن اديان را متعلّق به سرزمين و مردم ديگری می دانسته و خطری از جانب آنها احساس نمی كرده است؛ بنابراين، فقط به اديان و مذاهبی پرداخته كه در ايران كم و بيش پيروانی داشته اند؛ اگرچه اندك احتمالی وجود دارد كه پس از باب شانزدهم كه ناتمام برجای مانده، بابهای ديگری هم بوده كه از اديان ديگر در آنها سخن رفته باشد. به هرحال، زرتشتی ديگری به نام نريوسنگ[3] اين كتاب را از زبان پهلوی به زبان سانسكريت ترجمه كرده و متن پهلوی آن را هم - به علّت نقص و اِشكالی كه در خطِّ پهلوی وجود دارد   به حروف اوستايی گردانيده است.

دو نسخهء قديمی خطّی از همين متن پازند با ترجمهء سانسکريت را، وست (E. W. West) اساس كار خود قرارداده و در سالِ 1885 ميلادی، آن را به زبان انگليسی ترجمه كرده است و در سالِ 1887 متن پازند و ترجمهء سانسكريت را با تصحيح و فرهنگ لغات، با همكاری هوشنگ دستور جاماسب جی جاماسب اسانا در بمبئی به چاپ رسانيده است. چنان كه پيش از اين اشاره شد: متن اصلی پهلویِ كتاب شكند گمانيك ويچار در دست نيست؛ ولی چندين نسخهء پُر از غلط وجود دارد و وست پس از مقابلهء آنها نتيجه می گيرد كه همه از روی متن پازند نوشته شده اند.

مناس (P. Pierre Jean de Menasce) استاد دانشگاه فريبورگ هم اين كتاب را با آوانويسیِ صورت پهلوی آن و ترجمه به فرانسه و شرح و توضيح به انضمام فرهنگی از صورت پهلوی واژه های آن، به سال 1945 ميلادی در سويس به چاپ رسانيده است.

        اساس كار من در ترجمهء كتاب شكند گمانيك ويچار به فارسی، نسخه ای از همان متن پازند، همراه با ترجمهء سانسكريت است كه ذكرش گذشت. برای اين كار، از ترجمه های وست و مناس بسيار بهره برده ام؛ همچنين به ترجمهء صادق هدايت از بابهای سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم اين كتاب به فارسی، نظر داشته ام؛ و نيـز، از تـرجمـه ای كـه زنـر (R. C. Zaehner) در كتابِ زروان (Zurvan)  از بند 53 به بعدِ فصل شانزدهم به دست داده، استفاده كرده ام. امّا من كار خود را در سه بخش، سامان داده ام: بخشِ نخست، ترجمهء آزاد؛ چـه، اگـر به ترجمهء دقيق لغت به لغت اكتفا می شد، نتيجهء كار برای همگان دريافتنی نبود. بخش دوّم، برگردان به فارسی با حفظ اصالت كلمات و طرز جمله بندی در حدّ امكان؛ در غيرِ اين صورت، كار از دقّت لازم برخوردار نمی شد. همهء يادداشتهایِ توضيحی هم در همين بخش به دنبال هر باب آمده است. در اين بخش، هرگاه كلمه يا عبارتی اضافه شده، در داخل علامت [  ] و هرگاه كلمه يا عبارتی حذف شده، در داخل علامت قرارگرفته است. بخش سوّم: واژه نامه با آوانويسیِ صورت پازند واژه ها؛ و نيز، دربارهء بيشترِ کلمات، نشانی بند ها و بابهايی كه آن كلمات در آنها به كار رفته اند، داده شده است.

        می توان گفت: كتاب شكند گمانيك ويچار از چند جهت، حائزِ اهميّت است: يكی اين كه نويسنده با اين كه به قول خودِ او بيشتر دلايلی را كه برای اثبات وجود دو اصل خير و شرّ و تضادّ بين آن دو، و نيز، اثبات حقّانيّت كيش زرتشت و برتری آن بر اديان ديگر می آورد، از ديگـر كتابهای دينی پهلوی گـرفته است؛ ولی نمونهء خوبی به دست می دهد از روش استدلال و منطق ايرانيان زرتشتی؛ و نشان می دهد كه چگونه كلام زرتشتيان برای مقابله با معتقدان مذاهب ديگر، آمادگی يافته و اين آمادگی با سلاح فلسفه به چه نحو صورت گرفته بوده است. ديگر اين كه با مطالعهء اين كتاب به بسياری از اصول عقايد ايرانيان در مسائل فلسفی پی می بريم و بسی از اصطلاحات فلسفی را در زبانِ پهلوی باز می شناسيم؛ زيرا كه مؤلّف ضمن سعی در اثبات اصول دين زرتشتی، بسياری از مسائل فلسفی را مطرح كـرده و پاسخ داده است. همچنين درمی يابيم كه نويسنده نهايت سعی خود را به كار برده تا مسائل دينی را با دلايل عقلی، اثبات يا نفی كند. از جهت ديگر، چون چند فصل از اين كتاب اختصاص دارد به ساير اديان و شرح و نقد آنها، ما را در جريان نحوهء برخورد فكری و عقيدتیِ زرتشتيان با مذاهب و فرقه هايی كه در آن زمان در ايران وجود داشته اند، می گذارد. و نيز، از لحاظِ تحوّل زبان فارسی، با اين كه متن اصلی پهلوی آن در دست نيست، ولی همين برگردانيدهء آن بـه حـروف اوستايی توسّط نيروسنگ، اهميّتِ به سزايی دارد و ما را در جريان تغييرات و تفاوتهای زبان فارسی آن دوره با زبان پهلوی ساسانی می گذارد.

        اكنون می پردازم به نقل خلاصهء مطالبی كه در اين كتاب، مـورد بحث و انتقاد مردان فرّخ پسرِ اورمزد داد، قرارگرفته است. جایِ يادآوری ست كه در نسخهء اصلی كتاب، تقسيم بندی بابها وجود نداشته؛ بلكه توسّط وست تنظيم شده و مقدّمهء كتاب به جای باب اوّل به شمار آمده است.[4]

        در باب اوّل، اهورامزدا آفرينندهء همهء آفريده های خوب و سودمند معرّفی شده و دين زرتشتی هم منسوب به اوست؛ ولی اديانِ ديگر، مانند ساير ابزارهای دشمن در برابر راستی می ستيزند. اهورامزدا انسان را برای اجرای ارادهء خويش در مقامِ سرداریِ مخلوقات، آفريده است. دين زرتشتی به درخت بزرگی شباهت دارد كه دارای يك ستون (پيمان)، دو بخش (كردار و پرهيزگاری)، سه شاخهء بزرگ (انديشهء نيك، گفتارنيك، كردارنيك) و... است. مردان فرّخ، پژوهنده ای ست كه به دنبال حقيقت می گردد و سرانجام، آن را در نوشته های موبدان و دانايان پيشين، به ويژه آذرپادياوندان می يابد و بـرای نـوآمـوزان، نـه دانشمندان، كتاب شكند گمانيك ويچار را می نويسد.

        در باب دوّم، مردان فرّخ پرسشهايی را كه مهريار پسرِ مهمادِ اصفهانی از او می پرسد، پاسخ می گويد. مهريار می پرسد: چرا اهريمن به روشنايی حمله كرد و چگونه چنين كاری امكان دارد؟ چون آن دو با يكديگر در تضادّ و تقابل هستند و دو اصل متضادّ هميشه مثلِ آب و آتش از يكديگر می گريزند. نويسنده در پاسخ می نويسد: همين اختلاف جوهری سبب حملهء اهريمن به روشنی ست و چون اهريمن ذاتاً خرابكار و تباه كننده است، مخالف خود را آسيب می رساند؛ امّا نه موافق خود را، زيرا كه طبايع همسان با هم سازگاری دارند و به يكديگر زيان نمی رسانند.

        در باب سوّم، پرسش دوّم مهريار، مطرح می شود كه چرا اوهـرمـزد درحالی كـه كـردگـار تواناست، اهريمن را از تبهكاری باز نمی دارد؟ پاسخ اين است كه قدرت مطلق و ارادهء اهورامزدا به امور ممكن تعلّق می گيرد نه به امور ممتنع؛ و چون شرّ، ذاتیِ اهريمن است، تغيير آن غيرممكن و خارج از حيطهء قدرت اهورامزداست. امّا در مخلوقات، خوبی و بدی به هم آميخته است؛ خوبی آنها از اصلِ خير، و بدی آنها از اصل شرّ ناشی می شود.

        در باب چهارم، مهريار می گويد: چون می بينم كه هرچيزی تحت تأثير سپهر و ستارگان است، اگر آنها آفريدهء اورمزد هستند، بايد همچنان كه مؤمنان (در اديان ديگر) می گويند، ايزد هم منشأ خير باشد هم منشأ شرّ. اگر آنها را اهريمن آفريده است، چطور او توانست ستارگانِ سعد را بيافريند؟ اگـر هردو باهم ستاره ها را اعمّ از سعد و نحس آفريده اند، پس اهورامزدا بايد همدست اهريمن شناخته شود. پاسخ اين است كه سپهر، جای خداوندان درستكاری ست كه بخشندهء نيكی هستند؛ و زيرِ آنها ستارگان نحس كه جادويی اند و راهزن ناميده می شوند، جای گرفته اند. هنگامی كه اوهرمزد همهء چيزهای خوب را آفريد، اهريمن و ديوان تاخت آوردند تا آفريدگان و آفرينش اهورامزدا را نابود سازند...

        در اين باب، پس از شرح مفصلّی راجع به صف آرايی و نبردِ ستارگان، اهورامزدا به باغبان دانايی تشبيه می شود كه باغ ميوهء خود را از شرّ جانوران اهريمنی حفظ می كند. آسمان مانند تله ای ست كه جانور زيانكار در آن گرفتار می شود و در اثر تقلّای زياد برای رهايی، نيرويَش رو به زوال می رود...

        سرانجام، مردان فرّخ به اين نكته می پردازد كه مرگ، نابودیِ مطلق نيست؛ زيرا كه جسم به اجزاء و عناصر خود باز می گردد و روح می رود تا كردار خويش را گزارش دهد. اگر كردار او خوب باشد به بهشت راهنمايی می شود و اگر كردارش بد باشد به دوزخ راه می يابد و  در فـرجام، پس از تصفيهء روح از گناه و بدی، رستگار می گردد. و در پايان به اين نتيجه می رسد كه اهورامزدا جز خوبی نيافريده است. و باز يادآور می شود كه اين مطالب را از نوشتهء آذرپادياوندان كه در دينكرد تأليف آذرفرنبغ آمده، گرفته است.

        در باب پنجم، نويسنده به ردّ اقوال منكران وجود خدا و بيانِ لـزوم معرفت ذات و صفات خداوند و طرق وصول به اين معرفت، می پردازد.

        در باب ششم، مردان فرّخ پس از بيان عقايد دهريان، با استناد به وجود اغراض و غاياتی كه در عالم خلقت مشاهده می شود، به ردّ و انكار عقايد و افكار آنان پرداخته است. سپس دربارهء بطلان سخنانِ سوفسطاييان كه می گويند: راجع به حقيقت عالم، دليل قاطعی وجود ندارد و علم ما چيزی جز توهّم نيست، مطالبی عنوان كرده است.

        در باب هفتم، مردان فرّخ می کوشد تا به گمان خود با دليل و برهان، وجود يك ضدّ و مخالف را در برابر اهورامزدا به ثبوت برساند.

        در باب هشتم، نويسنده به شرح دلايلی كه در باب هفتم آمده، و بيان وجود دو اصل خير و شرّ در آفرينش، می پردازد. و نيز، راجع به دنيای معنوی و جهان مادّی و ارتباط آنها با يكديگر، و مبدأ و معاد، و تجرّد روان از جسم، سخن می گويد و دلايل ديگری می آورد برایِ اعتقاد به يك منشأ بدی كه بايد آن را از منشأ خوبی جدا دانست.

        در باب نهم، مطالب ديگری دربارهء اصل مخالف و وجود آن پيش از آفرينش، و مبارزهء او با آفريدگان پس از آفرينش، چنان كه در كتاب دينكرد آمده، نقل شده است.

        در باب دهم، مردان فرّخ راجع به مبدأ شرّ چنان كه در اديانِ مختلف آمده، بحث می كند و می گويد: به طور كلّی خداوند، دين را برای رستگاری آفريدگان خويش، پديد آورده است و اين خود دليلِ قاطعی ست بر اين كه خدا منشأ و فاعل شرّ نيست. و تذکّر می دهد كه برخی از مذاهب بر يك اصل، استوار اند و برخی ديگر بر دو اصل. سپس اشاره می كند به اين كه او دين رسمی كشور را دوست نداشته و در بسياری از سرزمينها و ميان هندوان به پژوهش پرداخته تا اين كه پس از خواندن نوشته های آذرپادياوندان و روشن پسرِ آذرفرنبغ و نيز، كتاب دينكرد تأليف آذرفرنبغ پسرِ فرّخزاد، به برتری دينِ زرتشتی اعتقاد يافته است.

        در باب يازدهم، كه از همهء ابواب كتاب شكند گمانيك ويچار طولانيتر است، دربارهء عقايد كسانی كه به يك اصل اعتقاد دارند و هم خير و هم شرّ را ناشی از ارادهء خداوند يگانه می دانند، بحث می كند و می گويد: ايجادِ شرّ با علم مطلق و قدرت مطلق و نيكوكاری و بخشايشگری و كامروايی و راستی ايزد، در تضادّ و تناقض است. سپس رابطهء ميانِ خواست يزدان و اصل بدی را شرح می دهد و به اين نتيجه می رسد كه در برابر ارادهء خداوند، ارادهء ديگری وجود دارد كه ضدّ و مخالف آن است. بعد می پردازد به طرح سؤالاتی از اين قبيل كه آيا آفريدگار، دوست و يا دشمن آفريدگان خويش است؟ يا، اگر بدی از مردمان سر می زند، پس اهريمن بی گناه است؛ امّا اگر اهريمن منشأ شرّ است، چگونه می تواند از جملهء مخلوقات خداوند باشد؟ اگر چنين است و خدای يكتا خالق اصل بدی ست، پس خود مبدأ شرّ است. و نيز، اشاراتی دارد به آيه هايی از قرآن، مثلاً راجع به اين كه: ايزد هركه را بخواهد، يا به راه راست راهبر می شود يا گمـراه می كند؛ و اين رفتار جابـرانهء آفريننده ای كه خود موجب گمراهی مردمان می شود و سپس آنان را كيفر می دهد، مورد انتقاد قرار می گيرد. همچنين فرمان غيرمنطقیِ خدا درمورد منع خوردن از درخت دانش در بهشت، انتقاد می شود و بسيار مطالب ديگر...

        در باب دوازدهم، دلايلی كه مذاهب و فرقه های ديگر دربارهء قدرت مطلق خداوند و ارادهء وی ارائه می دهند و بر اساس آن، ثنويّت را ردّ می كنند، مورد بحث قرار می گيرد و در اين زمينه مردان فرّخ پس از ذكر تناقضهايی كه از ديد خود، در اقوال و افكار و عقايد آنان می بيند، سؤال می كند كه آيا اعتقاد به اين كه آفريدگار مانع گمراهی آفريدگانِ خود نمی شود بلكه سبب گمراهی آنان می گردد و در همين حال آنها را به كيفر گناهِ گاه وبی گاهشان شكنجهء ابدی می دهد، توهين آميز است؛ يا اعتقاد به اين كه او هميشه نيكوكار و بخشايشگر است و سرانجام، همهء آفـريـدگـان خويش را از دشمن و كيفر گناه، رهايی می بخشد؟

        در باب سيزدهم، نويسنده از كتاب يهوديان انتقاد می كند؛ به ويژه از تناقضهايی كه درسِفر پيدايش و سِفر خروج به چشم می خورد: دربارهء آفرينش روشنايی و درنگ شش روزه برای آفرينش، و اين كه پيش از آفريدن خورشيد، روزها چگونه شمرده می شده و نيز، اگر خلقت كائنات فقط به يك فرمان خداوند صورت گرفته، استراحت روزِ هفتم چه لزومی داشته است؟ همچنين درمورد عدم اطاعت آدم از فرمانِ خدا می گويد كه چرا آدم، نافرمان خلق شد و اگر خدا می دانست كه او نافرمانی خواهد كرد چرا به او فرمان اطاعت داد؟ و نيز، به اين نكتهء شگفت اشاره می كند كه علم بشر در نتيجهء فريب مار و نافرمانی آدم حاصل شده است. و در فرجام، نفرين خدا را به آدم چون شامل همهء افراد بشر می شود، دور از عدل و انصاف می شمارد.

        در باب چهاردهم، انتقاد ازكيش يهود ادامه می يابد و مؤلّف، اين را كه خداوند درآن آيين، خشمگين و كينه توز، معرّفی شده متناقض با بخشايشگری و برازندگی ايزد به شمار می آورد.

        در باب پانزدهم، كتاب مسيحيان مورد انتقاد قرار می گيرد: ضمن تشريح جزئيّات تولّد مسيح، دقيقاً عقايدی كه در اين باره بيان شده، طرح و نقد می شود و لزوم مرگ وی برای اثبات وجودِ رستاخيز، با ردّ و انكار، مقابله می شود. بحثی هم درمورد اعتقاد به تثليث به ميان می آيد. و نيز، با آوردن شواهدی از انجيل، اعتقاد عيسی به وجود دو آفريننده مطرح می گردد.

        در باب شانزدهم، نويسنده سخت به مانی و مانويان می تازد و شرح می دهد كه اساس دين مانی بر سه اصل، استوار است: نخست، نامحدود بودن دو نيروی اصلی. دوّم، آميزش آن دو نيرو با يكديگر. سوّم، جدا شدن روشنی از تاريكی در پايان. سپس به پاره ای از عقايدِ مانوی دربارهء جهان كوچك و جهان بـزرگ می پردازد و پس از آن می گويد: بنا بر كيش مانی چون اهريمن، آفرينندهء دنيای مادّی ست، توالد و تناسل و نيز، زراعت وكشت زمين به او ياری می رساند و از اين رو، كاری ست ناپسند و بايد از آن پرهيز كرد. همچنين به سبب اين كه اهريمن، خرابكار و تباه كنندهء زندگی ست، كشتن جانوران هم روا نيست. ديگر اين كه جهان مادّی كه آفريدهء اهريمن است نابود خواهد شد و سرانجام، پيروزی از آنِ ايزد خواهد بود؛ امّا رستاخيز و زندگیِ جسمانیِ فرجامين نخواهد بود. بعداً مـردان فرّخ وارد بحث تناهی و عدم تناهی می شود و از نامحدود بودن زمان و مكان و محدوديّت سايرِ چيزها سخن می راند. سپس دلايلی می آورد برای اثبات اين كه ماهيّتِ هيچ چيز را بدون احاطهء كامل به آن نمی توان دريافت.

        در اين جا متن پازند كتاب شكند گمانيك ويچار ناگهان قطع می شود و مطلب، ناتمام رها می گردد. به احتمال قريب به يقين، اين كتاب، دستِ كم تا خاتمهء بحث راجع به كيش مانی، باقيمانده ای داشته كه از ميان رفته است.

                                                     پروين شکيبا

                                                اسفند 1366 خورشيدی


 

پی نوشتها:

[1] نقل از مقدّمهء صادق هدايت برچهارباب از کتاب شکند گمانی ويچار به سعی و اهتمام صادق هدايت. چاپ تهران به سال 1943 ميلادی.

[2] اين مهـريار، پسرِ مهماد اصفهانی را هدايت احتمالاً دستور زرتشتی معرّفی می کند. امّا مناس در مقدّمهء خود، او را بی شکّ يک مسلمان می داند.

[3] دربارهء تاريخ حيات نريوسنگ (Neryosang) اختلاف نظر وجود دارد. وست حدس می زده که او در قرن چهاردهم مسيحی می زيسته؛ ولی بعداً تغييرعقيده داده و زمان او را تحقيقاً در اواخر قـرن دوازدهم ميلادی دانسته است. امّا به نظرِ بهرام گور انکلسريا، نريوسنگ درحدود سنهء 215 يزدگردی برابر با 846 ميلادی از ايران به هندوستان رفته است. (نقل از مقدّمهء صادق هدايت)

[4] نقل از مقدّمهء صادق هدايت برچهارباب از کتاب شکند گمانی ويچار.

بازگشت - Home Page